وقتی وارد خانه شدم بوی پدر, جانم را تازه کرد. پدر برای استقبال از دخترکش لباس نو پوشیده بود, عطر همیشگی اش مرا به 12 سال پیش برد وقتی که با قبولی در دانشگاه از خانه به لیله رفتم و سفر بی پایانم آغاز شد. خودم را به آغوشش انداختم .پدر و مادر به اندازه تمام سالهای کودکی ام پیر شده بودند. چشمهای پدر به شدت کم سو شده بود انگار که غبار گرفته باشد و موهایش سفید شده بود.
هنوز هم پدر صبح ها ساعت 7 صبح از خانه بیرون میرود و نزدیک غروب که مادر بساط چای را آماده میکند و نزدیک آمدنش میشود انگار که خانه زنده میشود, نور میگیرد. پدر تنهاترین مرد 60 ساله ای است که وقتی از کار بر میگردد با لبخند وارد خانه میشود. هنوز مثل سابق وقتی به استقبالش میروم و:" سلام پدر"....میبوستم و نازم میدهد. دستهایش خشن و زبرتر شده است دست های پدر به سمنت حساسیت شدیدی دارد ولی غم نان طاقتش را زیاد کرده است. لباسهای کارش را میکشد. مینشیند روی چوکی کنار راهروی و آرام آرام با کف دستانش زانوانش را ماساژ میدهد. پابند تیکه ای را که چهار سال پیش از دستفروش داخل مترو خریده بودم هنوز دارد و زانوهایش را با آن میبندد. تیکه کشی فرسوده و ریش ریش شده مثل دست های پدر مثل زانوانش . پیش پایش مینشینم تا چاپی کنم. چشمانم را میبوسد و میگوید:" فاطی بابا خانه آمده, نوربند بابا خانه آمده" و انگار درد پاهایش تسکین مییابد. مثل برق استاد میشوم و انگار یادم میرود که می خواستم پاهای پدر را چاپی کنم. خودم را به اطاق نفیسه میرسانم. قلبم تند تند میتپد و دستهایم می لرزند. خودم را روی تاشک نفیسه که تا چاشت میخوابد می اندازم و انگار صدای پدر را نمیشنوم:" فاطی جان نمیایی پیش بابا دخترم"
پدر جانم هیچ گاه به فرزندانش دستور نمیدهد و حتی اگر چیزی برخلاف میلش باشد به مهربانترین شکل ممکن بیان میکند. پدر از قدیم روی تمیز و مرتب بودن خانه حساسیت عجیبی داشت. مثلا دوست نداشت در آشپزخانه ظرف های نشسته انباشته شود. در سالهای دور گاهی که به من میگفت:" وقت داری ظرف های آشپرخانه را بشوری بابا ؟مادرت خیاطی میکند. اگر وقت نداری خیر است من خودم این کار را میکنم و به طرف آشپزخانه میرفت" و من با شرمی که میخواستم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد برق واری از جایم می جهیدم و به سمت آشپزخانه دویش میکردم و در 5 دقیقه به حساب ظرف های نشسته میرسیدم. و لی حالا نمیدانم چرا دو خُردتَرکِ خانه کمی کج نارس شده اند. در ساعت های عبادتش طولانی تر شده و آخرین بار که گفتم:" پدر چرا اینقدر نمازتان طولانی شده و قرآن خواندنتان زیاد؟" گفت:" دخترم اولادا کلان شده اند و وقتی برای دعا نمیگذارند. به جای شما و برای تک تکتان دعا کردن وقت بیشتری میگیرد" .
پدر تنهاترین مردی است که در اوقات بیکاریش کف آشپزخانه مینشیند, تیکه زمختی را روی پاهایش می اندازند و بوت های مادر و اولادهایش را یک به یک روی زانوانش میگذارد, بورس میکند و جلا میدهد. آن روزها این کار پدر برایم عادی بود ولی این بار که دیدم با چه مهربانی گل و لای بوت هایم را کشید و خاکشان را گرفت هوش از سرم پرید, کفش هایم را دستپاچه ازدستش کشیدم:" من خودم کفش هایم را بورس میکنم پدر" لبخند زد:" دستهایت رنگ میگیرد قند بابا,تا تو دو پیاله چای بریزی کار من خلاص میشود". دستهایم توان ریختن چای را نداشتند چیزی در گلویم گیر کرده بود کاش میشد از خانه بیرون بزنم, جایی بروم که هیچ کسی مرا نبیند مثلاً زیر درختی تنها. کفشهایم را بکشم زانوانم را بغل کنم؛ صورتم را به عادت همیشه با دستهایم بپوشانم و گریه کنم برای چیزهایی که وقتی داریمشان و در کنارمان هستند هرگز نمیبینیمشان ولی به مجردی که دور شویم....
پدر معلم و خطاط بوده در دایکندی, کتاب های زیادی خوانده .خردمندی اش به انسانی ترین شکل ممکن وطبع شاعرانه اش دل انگیز . حالا که فکر میکنم گاهی درست مثل پدر میشوم. کسی که مهرورزی بی قید و شرط را از او آموختم. پدر رئوف القلب ترین موجود زندگیم است. کسی که با خشونت بیگانه است و رنجه شدن را به رنجه کردن دیگران ترجیح می دهد. انگار تمام موجودات هستی پدر را میشناسند.تمام کبوتران زخمی و کنجشکانی که از لانه می افتند همیشه سر راه پدر قرار میگیرند و کودکانی که پول اندک خوراکی مکتبشان را گم میکندد پدر به دادشان میرسد.
روز آخر که مدام به زور میخندیدم تا مبادا کسی را اندوهگین کنم. چشمهایم را بوسید و گفت:" باز کی میایی بابا؟" و چشمهایش را با دستش پاک کرد. :"هر وقت که شما بخواهید بابا ", تنها دروغی که تسکین دهنده بود و تا ترمینال مگر گریه امان میداد.