دستهایم

هیچ گاه برای داشتنتان به خود افتخار نکردم.چرا؟

نمود کامل تمام احساساتم هستید.سمبل توانای٬ قدرت٬اراده ذهن وتوانمندی جسم.نماد تمامیتم هستید.

هربار که دویدم وخطا شدم. پیش از انکه به زمین برسم ستون تنم شدید وآرام به زمین رساندیدم. وقتی خندیدم شما هم پر جنب وجوش میشدید وبا زاویه عاشقانه تری در کنارم تاب می خوردید.

وقتی در ذهنم به چیزی روشن وواضح اندیشیدم٬ با ضربات آهنگین انگشتانم بر در٬میز٬ کتاب یا شاید نوشته ای که دستم روی ان بود٬موافقت وانبساط خاطرم را به همگان نشان دادید...روحیه گرفتم،به اعتماد به نفس رسیدم ودرزندگیم به همان هارمونی دلنشین وظریفی راه یافتم که مرا به جریان می اندازد.

 

وقتی غمگین هستم٬ دلتنگ میشوم٬ شکست میخورم.اشکهایم را پاک میکنید.بی آنکه هرگز ببینم چقدر درمانده ولرزانید.

خرد تر که بودم وقتی روی ناخن هایم نقطه های سپید پیدا میشد.پدر میگفت:"ناخن های فرخ جمالم گل کده٬ کالای نو میخری بچم" چه دلیل قشنگی وبا تمام اصول زیبای شناشی به راه. بعد ها فهمیدم کمبود ویتامین است. از این دلیل علمی و بی احساس هیچ خوشم نمی اید.

ومن هنوز ناخن هایم که گل می اندازد٬ دلم کالای نو طلب میکند.

زمستانها آنقدر نازک میشدید که نگهداشتن استکان چای برایم مصیبت بود...بارها استکان از دستم افتاد... هیچ وقت پیش دکتر نرفتم تا هم زمان که قد کشیدم وخوب شدید...دستهایم مرا ببخشید.

برای اولین بار غذا خوردن را با دست شروع کردم...مثل تمام کودکان افغان وشاید تمام کودکان دنیا.

چقدر رسیده شدن خوب است.تا با آینه رو به رو میشوم.دست وشانه ومو....دست وسرمه وچشم٬ با دقت وسواس وتمانینه...این کار به من آرامش میدهد.دستهای من شما نیاز زنی جوان٬ نازک اندیش وکج نارس را برای زیبایی٬ مثل نیاز به دویدن٬خندیدن وآواز خواندن درک میکنید.متشکرم...متشکرم

خشمگین که میشوم٬تند وتند تکانتان میدهم٬ در فضا اشکال موهوم میکشم وبه وقت تمرکز٬ دو دست را وحدت داده وچهره از تیزی بینی٬ چونان مجسمه هایی که شاگردان میکلانژ رگ میکشیدند٬ روی دو انگشت اشاره خم میشود......من می اندیشم٬پس هستم..

دوستانی دارم که با آنها دست میدهم...قهر که باشم با ریحانه دست نمیدهم واین دلم را برای آشتی تنگ تر میکند..دستهایم پل میشود تا با تمام همزادهای  سفیدوزرد وسرخ وسیاهم،سلام کنم...وسلام آغازدرلحظه، با همه زیستن است...

دستهایم بالا میرود وچند موج کوتاه وپیاپی به راست وچپ...با شما دستهای نازنینم...اگر که نباشید چگونه وداعی صمیمانه داشته باشم.

با شما سوگند یاد میکنم دستهایم....سوگند میخورم که جز حقیقت نگویم و...

 

در خیابان کسی خطا می شود...دستهایم نمی پرسید کیست؟ دراز میشوید...دوستتان دارم

شعرهایم رابا شما روی کاغذ می اورم...رمانم را با شما آغاز کرده ام....ولی هنوز سی صفحه اش را بیشتر ننوشته ام .دستانم یاریم کنید!باید سالهای کجکی را زودتر به انتها برسانم...

وبه وقت نماز٬ روبه آسمان پر میگشایید ونرم نرمک بالا میروید وتمام حرفهایم را میرسانید به او...کبوترکان نامه برم...متشکرم

از دستهای تو

کودکان توامان آغوش خویش

سخن ها میتوانم گفت

غم نان اگر بگذارد

دیشب برای خودم جایزه ای در نظر گرفتم.نه اینکه کار خوبی کرده باشم.برای اینکه توانستم نشکنم...

برای اینکه دیدم دنیا بی احساس من هرگز اینطور که اکنون زیبا است، نخواهد بود...

. فکر کردم در این یک ماه، به چیزهایی که مرا شاد میکند وحتی غمگین .

چیزهایی که دلم را میشکند وچیزهایی که باعث میشود گاهی شناختم از انسانهای اطرافم درست نباشد.انسانهایی درست مثل خودم با این تفاوت که دنیا را به شکل دیگری میبینند...

هر کس در گوشه ای اززاویه دیدش زندگی میکند. با دیدگاههایش زندگی میکند،با ارزوهایش، رویا ها وامیدهایش.

ومرگ یعنی وقتی امیدی و رویایی نیست.

واو......یکبار دلم میخواست بمیرم. وقتی که نمیدانم چی کرده بودم.واو... راستی با عنایت شیطنت کرده بودیم و مادر جان یک دستم را گرفتند وبا شتاب هلم دادند داخل حویلی و در را با تق محکمی بستند.

 مرا از خانه بیرون کرده بودند.خدایا چی کند فرخ جمالت در این تاریکی؟ واو! چی است درآن تاریکی؟ نوک ان شاخه چیزی میجنبد؟...کف حویلی موزاییک بود وسرد سرد. ماه دوم زمستان بود به گمانم صنف دو بودیم. مادر به عنایت وگلچمن گفتند کسی حق ندارد در را باز کند...

تمام حواسم را متوجه داخل کردم.شام را خودند... کسی صدایم نکرد...بچه ها خوابیدند ...کسی صدایم نکرد.وچراغ خاموش شد.

وقتی چراغ خاموش شد.صدای چرخش کلید وقفل شدن در را شنیدم...فهمیدم که تا صبح باید در حویلی بمانم.

پدر با عمو جان سر تقسیم املاک وغیره هایشان باید میرفت...سه ماه بود که نبود ومادر بسیار حساس وگوشه گیر شده بود...

یاد پدر افتادم.اگر میبودی پدر چان الان بغلم میکردی ومیبردی ام خانه...گونه هایم خیس شد وتند وتند اشکهایم چکیدند روی زانو هایم...دوساعتی بود که بیرون بودم...اولش خیلی سردم شده بود ولی هرچی گذشت عادت تر کردم...فکر کنم مادر جان بی انکه بخواهند خوابشان برده بود...چند ساعتی گذشت...باد می آمد ووقتی لبه دامنم میخورد به کشکک زانویم انگار خار میخورد به زانویم. در پایم هم دیگر هیچ حسی نداشتم.ولی واقعا دیگر سرما را حس نمیکردم...نشستم روی زانوهایم...صدای بهم خوردن دندانهایم را میشنیدم ولی حس سرما نداشتم...از ته دلم آرزو کردم بمیرم.اشکهایم گرم بودند ...روی گونه هایم گرم شد.دماغم که

آمد روی لبهایم سرم را چرخانده وآخرین حرکت زشتم را انجام داده وبا بازویم پاک کرده وبقیه اش را بالا کشیدم...واز این فکر که این کار لج مادر را در خواهد اورد کمکی به من تسلا داد...(یادم میاید تا 6 سالگی همیشه یک دستمال سفید سنجاق کرده به بازویم بود.)

ولی هر انسانی حدی دارد...استانه درد وتحملی دارد.درد که افزون شد  هر کس به شیوه خودش به آن پایان میدهد.مثلا یکی خود کشی میکند ویکی دیگر روانپریش شده ومشکل روحی پیدا میکند....میدانستم اگر بلند گریه کنم ویا بروم در بزنم وعذر خواهی کنم. ممکن است فرجی بشود..ولی نه! تصمیم گرفته بودم بمیرم وبا این کار اشک مادر جان را در بیاورم...

تق...در باز شد

جان نداشتم بلند شوم...سرم را بالا کردم...بلند شو وبیا داخل!...چشم

واز همان شب همیشه  در فکر فرو ماندم...

واما مطلب مهم

به خودم جایزه دادم وفیلم seven pounds

را دیدم... چقدر شخصیت ویل اسمیت را در فیلم دوست دارم،همانقدر حساس، بیشتر از من با خودش درگیر که سعی میکند چیزی را نشان ندهد ولی همیشه موفق نیست واو را از درون فرو میریزاند..دردی...غمی که از استانه ای که میتواند به دوش کشد بیشتر است ..مردی که با خودش تسویه حساب میکند...با خودش به شیوه خوش وبه قانون خودش

کسی که با خودش درگیر میشود وبه شیوه خودش پیروز...ولی آیا انسان ازاد است؟

 

 

 

 

 

كبريت اول

تولد

چكگ

اردمه

فرقي نمي كند

سالم اش باشد

توشله بازي

دود وآتش دلمل

مزمز ترش قورود

 

كبريت دوم

يك چمچه آب دختر

نان٬ پدر در آورد

وانباغ يعني

كاكا شهيد شد

چقدر رسيده شدن خوب است

جوره رقصيدن

سرمه كشيدن

تاشكي خنديدن

قصه هاي پادشاهي

زير لب بد وبيراه

به رستم گفتن

سوگ سهراب جوان

خنده به درز تازه دیوار

 

كبريت سوم

بياييد

چاشتك عزيزانم

قاچاق اسلحه – زن

خدا لعنتشان كند

كانال ديگربگير

 

كبريت آخر

توت وكشمش

پوكي استخوان

مرا ببوس

انار

دونيم باتو

دانه اي نمي افتد

ما

بهشت مي رويم

 

 کوه با نخستین سنگ آغاز میشود

وانسان با نخستین درد

اولین درد٬ درد بلوغ بود. دردی نوازنده وملایم در ستون فقراتت. برای اولین بار گمان کردی مرگت نزدیک است...رنگت پریده بود.دستهایت میلرزید وقلب کوچکت مثل گنجشک میتپید. زنگ تفریح گوشه حیاط کز کرده بودی ..مدرسه که تعطیل شد٬ در راه خانه گریه کردی...

ولی نه...هر روز قد کشیدی..اسکلت جوانت گرم تکمیل ناهمواریهایی شد که باید  .انگشتهایت را فرشته ای کشیده کرد. چهره ات روشن ترشد٬هر ماه که درد کشیدی  وکج نارسی کردی٬ کمرت شیب گرفت وقوس پیدا کرد.ولی نه...مقاوت نمیشد کرد. یاد گرفتی آرام باشی...قلبت نرمترشد.... چشمهایت مهربان تر..نجیب تر.

این حرفها را برای تو میگویم.

 دخترک نادیده ام٬ارغوان!نخواهم گذاشت از چیزی بترسی...از درد حتی!وقتی که زیباتر میشوی٬ رسیده ورعنا میشوی ...هیچ چیز پیچیده تر از انسان نیست دخترم...ترسناکتر ودوست داشتنی ترازاو .

بلوغ یعنی...رسیده شدن. رسیده مثل انار رسیده...

یعنی خدا هل میدهدت را بسوی زندگی...کمی درد دارد...عزیزکم زندگی هم درد دارد.

این درد کوچک تو را هشیارتر میکند.چشمهایت را بازتر میکند..کمکمک چیزهای کوچکی را میفهمی.

 مثلا میفهمی پدر برای چه کار میکند. میفهمی برای بوی نان تازه٬ علاوه بر اینکه باید صف ایستاد٬ به نانوا پول هم باید داد.

میفهمی با همسایه فرق داری.میفهمی چشمهایت تو را به سرزمینی دور میرساند است .

اگر در خیابان کسی تیز نگاهت کرد...کسی گفت چشمهایت گرگ دارد...! بیتفاوت ومغرور باش...نشنیده بگیر

اگرجوان بود وبه تو نزدیک شد٬ قدم هایت را تند تر کن.فاصله بگیر...ولی در مردم حل شو...در جامعه حل شو

نترس!

به من نگاه کن...یادت میدهم...مادرت هم هنوز جوان وکم تجربه است..ولی قول میدهم روزی  افتخار کنی..

قول میدهم...قول میدهم لحظه لحظه ام بی تو٬ سرشار از تفکر باشد٬ عشق به قد کشیدن....

عشق به سرزمینی فقیر٬ مهربان وگاهی وحشی وسرکش...دخترکم برایم دعاکن!

دعاکن فقط برای خودم روشنفکر نباشم ...

دعا کن برای نام ونان شاعری نکنم...

دعا کن وقتی روی شانه های مردم بودم...فراموششان نکنم...

دعا کن روزی نیاید که به جستجوی خوشبختی...دلخوش به چیزهایی که دنیا میدهد ومیگیرد ..تنها از قاره ای به قاره ی دیگر...  فقط به خود بیندیشم.. رفاه٬ خوراک وپوشاک و زندگی لوکس وتهی ...

دعا کن متعهد باشم... به کوهستان٬ به الفبایم٬ به لبخند های ملیح هزارگی٬ به جوره رقصیدن ٬حنا تر کردن ..

کمی خسته ام دخترم..باید به من یاد بدهی ببخشم...حال قلبم را در دستهای کوچکت مچاله کن!...کمی درد دارد مثل بلوغ...ولی آنقدر بفشار که نفسم بند بیاید٬ قلبم کمکمک بایستد وپلکهایم بسته شود....باز هم مچاله ترش کن.انقدر که هرچه ممکن است مرا بدکند بیرون بچکد...حالامچاله ترش کن عزیزم! بگذار بمیرم پیش از انکه بمیرم...بگذار باز هم بالغ شوم

دستهایم که لرزید وسرد شد...کلکین را باز کن ونیمه جان بگذارم توی گلدان فتونیا...فتو نیای بی نظیر! فتونیای کم سخن!...اندیشمندی ات را به من بیاموز. از سبزی ات به من هم بده...از خاکت٬ از ابت٬از نانت...از عشقت که چنین سبز شدی به من هم بده!...میخواهم زندگی کنم. با همین قلب...رسیده  شوم٬ با همین قلب...همه را در ان جای دهم..

انسانهایی که دوستشان دارم.

انسانهایی که دوستشان ندارم...

انسانهایی که هنوز نیامده اند.انسانهایی که در ذهن هیچ کس نمانده اند.

دوست داشتن مثل حس کال ودلچسب جنین به مادرش٬ و حسی مادری که نوزاد مرده اش را میبوسد...

دوست بدارم مثل گرگی وحشی که پیش از مرگ٬زخمی ونیمه جان ٬جفتش را زوزه میکشد.

باید بخوابم...باشد برای بعد

شب بخیر دخترم

 

 

وقتی انسانی  لبخند میزند

یعنی خدا هنوز دوستمان دارد

سیم کارتم افتاده گوشه کیفم...موبایل باید بخرم وتا ده روز دیگر سفارشم میرسد...

امروز هم امدم کیبورد بخرم. کیبورد خانه اتصالی داره وسیستم مدام هنگ میکند...باید شعرهای ضعیفم را حذف کنم...جناب شکارسری دستور داده اند...

 وقتی کیبورد نیست. بابیلن هم کار نمیکند...باید از نفیسه خواهش کنم درسهای زبانم را در گوشی اش بریزد...کلی سخت میگیرد که لمسی است وحواست باشد وهزار شیطنت دیگر...برنامه هایم اجازه ولخرجی به من نمیدهد

....نفیسه پیش عنایت اموزش سه تار میبیند...روزهای تعطیل میرود استخر وبا جمیله وگلچمن برای خودشان ست کامل لباس وبوتهای زمستانی گرفته اند...ولی من نمیتوانم....وای خدای من... ولخرج نیستم ولی الان که امدم بیرون....با بلوز ودامن پارسالم امدم  با همان پالتو ی قدیمی.....مهم نیست...مهم نیست...امشب میخواهم فیلم ببینم....ودلم انار میخواهد یک دانه اش هم نمیگذارم بیفتد من همیشه با انار بهشت میروم...

 

 

 

بهار شد

چوپان جوان!

بيخز

ميتينگ خدايان كوهستان است

بزنگاه چوپانان

گوسفندانت را

هي كن

خبر را به قشلاق هاي بابا ببر

به قريه هاي دور

به ملنگ هاي خواجه عبدالله

بگوسالهاي بد

خاك شد

سالهاي بي كسي

طنز تلخ

سالهاي كجكي

وآه نغمه هاي عروسي

˝افسوس مال مردم است˝

ودندان شيريت را

بسوي رز

 پرتاب كن

٭دندان چوبي ام از تو

دندان سنگي به من بده

عموهایم

مردان غیوری بودید

خواهر باعاشقش گریخته بود

سگ های تازیتان

 کوهستان را

پوزه کشیدند

واستخوانهایش

چه جوان وتازه بود

باد دیمه زار را بوسیده بود

خواهر را عاشقش بوسیده بود

پیش از اینکه زمین از شما

 دست بشوید

من از کلکین کوچک

برای کودکانی که در گندمزار

ساق های شرورشان را

بر زمین می کوبیدند

لبخند زدم

وزنان قطره های کم جان شیرشان را

پیش از انکه پستانهاشان

خشک شود

در حلق سربازان بلوند چکاندند

وخواهر عاشقش رابوسیده بود

پیش از انکه پدر

 دستانش را

بهم بزند

وما رخت هایمان را

جمع کنیم

جایی که عموهایم

 نباشند

جایی که برادرانم

باز هم عاشق شوند

جایی که رود

همان دریا باشد

وعموهایم هر روز

به یک کوه

سلام کنند

پدر برادرانش را

بخشیده باشد

وزمین ها را

 نابخش

 دوست بداریم

سلام

دارد هوا سرد می شود....هاه ه ه... وبخاری گرم که از دهان خارج میشود. سرکار بی طاقت میشوم ...دلم برای خانه تنگ میشود... اقای رضاپورهمکارم با ان دندانهای یکی در میانش وقتی میبیند سرم را  در انبوه فایل ها فرو برده ام ...پس وپیشم میدود با گوشی دسته هزارمش در حالتهای مختلف عکس میگیرد...نشسته، دست روی کیبورد،سر فرو برده در فاکتورها  ومیخواهد به دخترانش نشانم دهد...داخل محوطه خیلی سرد شده وبوی گوگرد کارگران را اذیت میکند ... خدای من! گاهی که برای وزن کردن داخل محوطه میشوم نفس کشیدن را دشوار میبینم.46 کیلو وششصد گرم...وباز اقای صیادی به حالم تاسف میخورد که"خانم روشن  پسرم دوم راهنمایی است ودو برابر تو وکلی اندرز ونصیحت"

وای شکرت! ساعت چهار ونیم که کارم خلاص میشود.  تا سرجاده پیاده میروم.ده دقیقه ای راه است.جاده در غرب شهرک است وخورشید هم در غرب غروب... نرم نرمک پنهان میشود، پلکهایش سنگین میشود... فاطمه!نرم تر قدم بردار!  بگذار پلکهایش بسته شود .سرم را از پالتویم بیرون میاورم ومیبوسمش ...یعنی بوسه میفرستم برایش....ارام بخواب خورشیدکم.

وقتی میرسم خانه بابا وعنایت هم رسیده اند...پدر پشت شیشه پنهان میشود...نمیدانم چرا دوست دارد که فکر کنم ندیدمش..در را باز میکنم واول از همه سرم را کج میکنم ومیخندم. بروت های زبر پدر گونه هایم را غلغلک میدهد...

هیچکس را در دنیا به مهربانی پدر نیافتم....عاشق اینم که با او کنار بخاری چای بنوشم... تاانگشتانم را گرم کند ...چند وقت پیش که خیلی غمگین بودم و حتی برای خورشید هم بوسه نفرستادم ...بغض کرده وارد خانه شدم...ان روز جوراب نپوشیده بودم وبا کفش باز بهاره رفته بودم سرکار...انگشتان پاهایم از سرما اناری رنگ شده بود.کالایم را بدل کرده ونشستم پیش پدر...پدر با بروت های زبرش بوسیدم ... دستهایم را گرفت...وچشمش افتاد به انگشتان پاهایم ...چرا پاهایت سرخ شده؟ ودستهای بزرگ وضخیمش را گذاشت روی انگشتان سردم...دستهایش گرم ومهربان بود...جمیله وحمید باز شروع کردند به سر به سرم گذاشتن...تو را به خدا پدر ای قدر ای  فرخ جمال لوس نکنین وحمید گله که از بس همین کارها را میکنید که مجبورم مدام به او کولی بدهم

...دلم میخواست بزنم زیر گریه...عصبانی بودم ...داشتم منفجر میشدم...چرا پدر باید اینقدر مهربان باشد...چرا نباید برای مهربانیش حد ومرز بگذارد .چرا نبایدانگشتان دستهایم با انگشتان پاهای سردم برای او فرق کند...گاهی مهربانیهایت را درک نمیکنم پدر...پدر اگه تو نباشی چی کنم؟...

پدر همه زندگیمان را مدیون تو هستم...مادر گاه گله میکند که از وقتی ایران امدیم بسیارعذاب شدم...وقتی افغانستان بودم ....حتی صابونهای نظافتیمان فلان مارک المانی بود...زنهای کارگر برای تهیه نام کشاورزانمان باید از صبح تا ظهر نان میپختند وفلان وبهمان...از گوش بره ها میگوید که وقتی باران میزده مادر را میان درختان پیر میکشانده...از مزارع ذرت ویونجه وگندم میگوید...از دود واتش ودلمل.....شاید برای همین ها باشد مادرم که هنوز نتوانسته ای خوی اعیان منشانه ات را ترک کنی...فکر میکنی تمام ملت رعیت است ...وگاه ما را هم به جای رعیت هایت اشتباه میگیری...بیزارم از تبعیض...مادر دوست ندارم زنان ومردان پیرتر دستهای تو وپدر را ببوسند...مادر دوست ندارم گاهی که افتخار میدهی وبه خانه کسی میبری مارا ...از دو روز پیش تهیه دیده باشند ومقابل پدر وتو دوزانو بنشینند...مادر دوست دارم گاهی وقتی چای مینوشم هورت بکشم.

..دوست دارم گاهی سر دسترخوان از لیوان عنایت یا گلچمن اب بنوشم..

. دوست دارم گاهی به شما، تو بگویم مادر.

مادرگاهی دوست دارم زود ار سر دسترخوان بلند شوم..

. دوست دارم گوشت را با دستهایم بگیرم.

.عنایت مرا ببخش گاهی وقت غذا خوردن صدای جویدنم را میشنوی وقاطعانه تذکر میدهی وگاهی رنگ رخسارت سیاه میشود...

گاهی دوست دارم به شیوه خوابگاه لقمه های بزرگ بردارم...ودوزانو بنشینم ...حتی اگر مرا به دهقانانتان در افغانستان مانند کنی مادر...

بدم میاید..متنفرم از حس تفاوت ...مادر زهرا دختر خوبی بود...ماه بود...دو ماه پیش ازدواج کرد...چقدر دلم میخواست او همسر عنایت بشود....وقتی به او گفتم زهرا جان دلم میخواست تو همسر عنایت بشوی ...متعجب خندید..اقا عنایت؟ اخه  فاطمه ما در سطح خانواده شما نیستیم...ومن هرگر لیاقت او را ندارم...به عنایت گفتم...زخمه تند وتند روی سیم های تار لغزید....وقتی تار میزند زخمه نه بر سیم های تار که بر تارهای جانم میزند.....زلفت چو افشان میکنی/ ما را پریشان میکنی/ اخر من از گیسوی تو/خود را بیاویزم به دار