دارد عید میشود

دارد عيد ميشود... افغانستان كه فردا حتما عيد است.هوا هم سرد تر شده.تقريبا ديگر احتياج به وسيله خنك كننده نيست.گاهي كه براي قدم زدن بيرون ميروم.در مغازه ها فراوان انار ميبينم..در ايران انارها رسيده اند...ومن خيلي ميتپم ...

ار تمام ماه رمضان شب زنده داريهايش را دوست دارم...امسال فقط يك شب زنده داري را شركت كردم.شب بيست وسوم...از سالي كه گذشت٬ از ماه رمضان سال پيش تا اكنون، آنطور كه بايد٬ از خودم راضي نبودم..انطور كه بايد ازوقتم استفاده نكردم.وچيزهايي برايم پيش آمد كه خودم را بهتر شناختم...احساساتم را، ديدم را٬ وقايعي پيش آمد كه خودم، خودم را در بوته آزمايش ديدم...ازمايشي الهي نه..آزمايشي كه براي خودم روشن تر شدم...خودم را بهتر ديدم.خودم را خارخ از شعار دادن ها وادعاهايم ديدم.

 درادبيات سخت كوش تر شدم..كتاب هاي زيادي خواندم وبا انسانهاي متفاوتي آشنا شدم. بهترين دوستانم را درهمين يكسال سال پيدا كردم...وتك تكشان درطرز تفكر وانديشه هايم وعوض شدن ديدم تاثيرفراواني داشتند.

استاد مظفري بزرگ ومهربان...كه برايم شخصيتي كاريزمايي دارند.گاهگاهي كه دلم ميگيرد برايشان مينويسم.

معصومه احمدي قشنگم..هزار تا دوستش دارم..سفيد رو٬ زيبا٬ تيز وتند ومهربان ودوست داشتني است..براي اولين بار در نمايشگاه كتاب ديدمش.

 شهرزادعزيز وزبيده جان...دغدغه هاي شهرزاد را دوست دارم ورك گويي هاي زبيده را چقدر با هم حرف زديم٬ با اينكه هجده سال بيشتر ندارد، چقدرهوشيار وفهميده است، ولي به شهرزاد سنش نزديكتر است به من،گويي سالهاست ميشناسمش..تكه اي از خودم در گوشه ديگردنيا با همان ترديدها٬ دلمشغولي ها، فكرها٬ تنهايي ها وارزوها براي وطن.

 طبسي مهربان ودلسوز...كه به زور واصرار گاهي٬ مرا با ادبيات صميمي تر كرد. طوري كه حالا مسوليت سنگيني حس مي كنم. ميدانم هرجا باشم.. به من اميد دارد ودوست دارد آنطور كه بايد به پيش روم. اولين قدم هاي شعر را با او برداشتم..هرگاه كه دفترش ميروم...با دستهايي پر از نشريه هاي خوب وعالي بر ميگردم...افغان ها را دوست دارد...وآنقدر به من اميد ميدهد وتشويق ميكند كه وقتي از دفترش بيرون مي آيم...تا خانه پرواز مي كنم...

خدا را شكر ميكنم كه هميشه اطرافم را، انسانهاي بزرگ وناب گرفته اند...

 الياس در جنوبي ترين قسمت زمين.پيشخدمتي دررستوران يا دانشجويي دركالج يا هر جايي كه مي خواهد باشد...خدا كند خوشبخت وخوب باشد مثل هميشه...وشاعر وبزرگ باشد..

 نگين خوبم ..خدا كند كه دركنكور دكترا قبول شود...شايسته وعجيب با سواد است...از حرف زدن با اولذت ميبرم..وكسي پيدا شود در نوشتن كتابي كه او فكر مي كند بايد در فهم بهتر شاهنامه نوشته شود..سرمايه گذاري كند ...كاش پولدار بودم تا من اين افتخار را پيدا ميكردم.

 ياسين...پرتوان وتلاشگر.هميشه برايم الگوي خوبيست.. مفيد وباسواد. هرچند مدت هاست وبلاگش را به روز نمي كند...

 محمد صادق دهقان...گاهي ارام.گاهي تند وآتشي..بي عدالتي كه ببيند چيزي خارج از اصول انسانيت كه ببيند..انچنان خشمگين ميشود كه به ياد اين بيت مي افتم....چنانش بكوبم به گرز گران كه پولاد كوبند آهنگران...وآنچنان سزاوار توصيفشان مي كند كه مو بر تن آدم سيخ ميشود...رو است...مثل كف دست وهيچ چيزي براي مخفي كردن ندارد...تفاوتش با انسانهاي موزي ورياكار...زمين تا اسمان است...

 استاد محمد شريف سعيدي...كه يادم داد...نگاهي معقول ومنطقي به دنيا وزندگي داشته باشم...خانواده اش را خيلي دوست دارد واين ويژگيشان دوصد چندان در نظرم بزرگترشان ميكند. يكبار ميگفت ˝با اينكه بچه داري براي مرد ها سخت است درخانه بچه داري ميكردم تا همسرم دانشگاه برود وحال دارد پرستار ميشود˝ شاعري ذاتي شان است ... گاهي كه حرف ميزنيم....في البداهه شروع مي كند به دوبيتي  ساختن...پايدار باشد وخانواده اش سبز.

 مهشيد ومرجان.مهديه خوبم ونسرين نازنينم كه بامعرفت ترين دوستيست كه تا به حال داشته ام وعجيبترين دوست...يكبار در دانشگاه براي اينكه چادري بودن را تجربه كند يك هفته با چادر امد...تنها براي تجربه كردن...موجودي كه حتي بد قلقي هايش را دوست دارم...بي پروا  ورقيق القلب وانسان.

 دوست برادر يا خواهريست كه انسان خود انتخاب مي كند.

خدايا براي همه دوستان خوبم از تو سپاسگذارم..دوستاني كه وقتي خودم را خسته وناتوان حس مي كنم... بسوي زندگي پرتوان وشجاع هلم ميدهند ووجودشان برايم عين تحرك وزندگيست...عين خوشبختي.

خدايا اگر روزي برسد كه همه چيزم را از دست بدهم.دوستانم را برايم نگهدار...

ديگر از تايپ كردن خسته شدم....اين ماه رمضان خيلي احساس ضعف مي كنم..ديروز كه خودم را وزن كردم...همان چهل وهفت كيلو بودم،خدا را شكر لاغرتر نشده ام...سر سفره همه حواسشان به بشقابم هست، كه غذايم را نيمه كاره رها نكنم..غذاي من وغذاي علي نوه عمه 6 ساله ام يكيست...هركاري كه بكنم نميتوانم قاشقي بيشتر از ظرفيتم بردارم... ولي هنوز ميتوانم دو تا انار درشت را تنها بخورم بي آنكه دانه اي به زمين بيفتد..البته به جاي يك وعده غذا، نه دسر غذا..

روز خوش

 یک روز قبل از عید فطر

 

 

 

 

 

 

مدتی ست...

مدت زيادي ميشود چيزي ننوشته ام...شايد حوصله اش نيست..شايد حرفي براي گفتن نيست .ولي نه٬ هميشه حرفهايي هست ...حتي براي نگفتن..

چند وقتيست در زمينه شعر بيشتر مي انديشم٬در مورد هنرونقشي كه ميتواند در دنياي پيچيده وماشيني امروز داشته باشد. شايد به خاطر رفت وامد بيشترم به دفتر آقاي طبسي وتلاش هاي زياد او براي وسيعتر كردن ديدم نسبت به شعر باشد وتشويق هاي فراوانش..استاد مظفري عزيزم ٬ واميد دادن هايش...آه خدايا چقدر انسانها در زندگي وسرنوشت وتفكر يكديگر موثرند....حتي عابري كه از كنارم ميگذرد، زني كه در نانوايي نان تعارفم ميكند وپيرمردي كه با ترديد دستهايش را ميگيرم واز خيابان ردش مي كنم واو هرگز نمي تواند ببيندم. به اين نتيجه رسيده ام كه هيچ انساني در جهان يافت نميشود كه تاثيري برسرنوشت ساير انسانها نداشته باشد.

 هيچ وقت به شعر نگاهي آميخته بانياز نداشتم.هميشه يك احساس٬ يك ديد، مي آمد وكلمات آنقدر در ذهنم چرخ ميزدند وامانم را ميبريدند كه جمله كرده وروي كاغذ مي آوردمشان...شايد براي برگذيده شدن در دوجشنواره شعر اخير باشد ومصاحبت با آدم هايي كه بزرگان واميدهاي آينده ادب اين بوم اند....نميدانم

اين روزها نه تنها خيلي جدي به شعر مي انديشم كه به شدت احساس مسئوليت مي كنم...دوستي  ميگفت توانايي مسئوليت ايجاد مي كند...مخصوص وقتي ديگران هم تواناييت را بشناسند.تورا براي تواناييت تشويق كنند وبراي توانايي هايت دوستت داشته باشند...

هرگز نميتوانم قاضي خوبي باشم...تشخيص دادن حق وباطل٬ گناهكار وبي گناه يك چيز است ودستور به مجازات يك چيز ديگر٬ بايد تا ميشود احساس هاي مخرب را كنار كذاشت وتنها اعمال را ديد ....هرگز يادم نميرود روزي را كه صحنه اعدام صدام را از شبكه يك ميديدم ...او بايد مجازات ميشد... ارزش انساني را به پايين ترين حدودش رسانده بود.اگرزنده بود باز دلم مي خواست مجازات شود...ولي يادم مي آيد وقتي صحنه اعدام را ميديدم٬ غم وجودم را گرفته بود...او يك انسان افريده شد...چونان كه ما٬پاك افريده شد ٬چونان كه ما ٬مي خواست قدرتمند وبزرگ باشد چونان كه هر انساني ...هيتلر٬فرانكو،چنگيز،تيمور...همه شان٬ همه شان...وهيتلرها وچنگيزها ي كه هستند ولي كسي نميبيندشان ... در جهاني زندگي ميكنيم كه انباشته از انسانهاي ظالم و...وواقعيت تلخ تر اينكه ما هم جزيي از همين انسانهاييم وبا هم زندگي مي كنيم وچون روزهاي اول خلقت ،چونان قابيل كه در سرنوشت هابيل٬ در سرنوشت يكديگر دخيليم ...تار وپود يك پارچه ايم .

حتما هيتلرهم نقاشي را دوست داشته، شايد بارها به لوور رفته..شايد بارها شكسپير وگوته خوانده..وحتما هروقت شاد بوده به موسيقي گوش ميداده وگاه شايد ميرقصيده...شايد بارها عاشق شده .شايد هم يك احساس هم ذات پنداري احمقانه است فقط...نميدانم٬كه غم مي آورد .

دوست ندارم پزشك باشم...آخرين بار كه به پدر كلان آمپول زدم، خودش را منقبض كرده بود وجاي مولتي ويتامين هاي پيشين كبود شده بود...هرگز فراموش نمي كنم

ولي هنر چيز ديگري است. ميتوان معجزه كرد،انگارازخودم است...قلم،كاغذ، چقدر اين دو را دوست دارم وسكوت...آرامش...كلمات خودشان مي ايند٬ باشعر دوستم ومي خواهم رابطه مان را عميق تر كنم...آنقدر كه باهم بزرگتر شويم، وارد جامعه شويم..بامردم٬ با رنگ هاوزبان هاي مختلف، يكي شويم...ميتوان راه پيدا كرد.ميتوان اعتراض كرد.ميتوان گريه كرد.ميتوان عاشق شد.

وادبيات ميتواند.ميتواند قدرت دهد.ميتواند محكوم كند.ميتواند عشق بيافريند.ميتواند جنگ به پا كند.ميتوان صيقل دهد ٬ميتواند مهرباني كند ..روشنگر وبي غرض باشد.مرز نميشناسد،رنگ وزبان نميشناسد .سروكارش با خرد است، با زيبايي٬ با عشق ٬با ترديد، با درد٬ با حقيقت...وحقيقت زيباست..چونان كه زيبايي،حقيقت

هنرميتواند گره هاي نامرئي كه بين انسانها افتاده را باز يا حتي شل كند... درهرچيز ديپلماسي منحصر به فردي دارد...

خيلي كار دارم..بايد روي زبان شعرم كاركنم.روي ساختار وفرم شعر..وبخوانم ..بخوانم. وبدانم،ياد بگيرم

وقت كم است...