ارغوان!  

 دخترم فصل جدیدی  را در زندگی ام آغاز کرده ام. شاید همین زودی ها به سفر دیگری بروم و برای دو سال مادرت را نبینی. مرنج, دلتنگ مشو و کابل را تنها مگذار که من, تو و بسیاری همچون ما, تکه هایی از تاریخ را به دوش می بریم. مادرت باید بیشتر بخواند, تجربه های بیشتری بیندوزد, آدم های بیشتری را ببیند و بیشتر و بیشتر...

سه سال می شود که مادرم را ندیده ام  و به شنیدن صدایش پشت تلفن اکتفا کرده ام. صدای جدی و قاطعش را که میگوید :" دخترم هر کجا باشی خدا پشت و پناهت باشد." مادرم, مادر با غیرتم, موجود با ارزش زندگیم که تمام تضادهای عالم را یکجا دارد, ناز نمیدهد, نمی بوسد, پیش کسی تعریف اولادش را نمیکند,  ولی خدا نکند که دختر بی پروا و ساده دلش را بی پشتیبان ببیند که جهان را کُنْ فَیَکون (زیر و رو) میکند.

کابلم, کابل خاک آلود, کابل بی تاب. سرزمینم, سرزمین گُر گرفته ام؛ مادرم. مسحور کننده است, گاهی چون یک بیمار مازوخیست (خود آزار)  رنج هایی که داده, آرامم کرده . شاید کمی مضحک به نظر بیاید, تِر شدن بایسکل سوارِ روزه داری که تربوزی را برای افطار؛ خانه می برد. چقدر خواستنی و دلربا میکند کابل را و زیبایی کجا در تصویر دیگری چنین گرم و تپنده می شود.

زندگی اینجاست, درد اینجاست,عشق هم اینجاست. سرزمینم, مادر پابرجایم که اولادهایش را از هر قوم و زبانی به یک اندازه مهر آموخت. همزادهای قِرقِزم در پامیر, "ایرالی بای" که لبخندش زمستان "پامیر خرد (Little Pamir)" را  ملایم تر میسازد و مهرش  حتی به 2000 گوسفندش می رسد.

دخترم! یکدانه ام اکنون که این نامه را می نویسم درسفرم, در بامیان, چایم سرد شده و صدای کودکانِ قریه جاروکشان از بیرون  پنجره به گوش می رسد. دفتر در نزدیکی بند امیر است و این بهانه برای زنی جوان کافیست تا غروب ها از میان نگاه های خاموش و پرسشگر مردم قریه عبور کند و در سایه صخره ای که به پیشواز غروب می رود رو به دریاچه سلامی دهد, نگاههای شیطنت آمیزش را مطمین سازد و با احتیاط  پاچه هایش را بَر بزند و از خنکی آبی که آرام آرام  تا غوزک پایش بالا می آید وارخطا شود و برای ماهی هایی که در کنارش بازی می کنند زمزمه کند. خنکی آب قِسم دیگری است اینجا, جان را هم خنک می سازد و آرامش و خلوت بند امیر در غروب هر روز کشفی است که چون خود زندگی, یک بار تجربه کردنش برای تمام عمر کافیست.

 گپ که دراز شود دیگر انگشتانم از نوشتن خسته نمی شود. وقت نان است عزیزم و صدای زمزمه ابراهیم را که به سوی دفتر می آید می شنوم. در را باز خواهد کرد و با لحنی مودب رو به همه خواهد گفت:" لانچ ایز ردی"