کلاغه سلام!

خسته نباشی!

از آخر کدام قصه آمده ای جانم؟

بیا نان وصابونی هست

غم مخور آوارگی برای ما وتو

تا قصه ای هست

غصه ها خواهد بود

 

اردیبهشت ۸۷

 

 

 

شهرزاد عزيزم كه مرا به اين بازي قشنگ دعوت كردی سپاس ودرود. 

 

 اين عكس هميشه مرا به زيباترين وسحر انگيز ترين دوران زندگی ام پرتاب مي كند كه هر گز تكرارنخواهدشد. يادش بخير; نه يا ده ساله بودم.هفت هشت سالي ميشد كه امده بوديم ايران.

 از سمت راست به ترتيب; من، گلچمن( كلان ترين فرزند خانواده)، مادرجانم، جميله كه جلوي او است وپدرجانم كه نفيسه را بغل كرده قرار دارند.

 

بهاربود٬ درختان بادام به گل رفته بودند٬ درعكس هم پيداست. خانه ما در باغ بزرگی خارج از شهر قرار داشت. بهاركه ميشد، طبيعت جادو مي كرد٬ دل مي برد٬ غوغا ميكرد٬ شايد از همان سالها بود كه با طبيعت وحشي٬ طبيعت زيبا كه تا هنوز هم چيزي برايم ارامش بخش ترازان نبوده است، گره خوردم.

 

انروزهم، پدر تازه از باغ امده بود. پدر جانم وطن معلم بود٬ هنرمندي خوشنويس. ولي ايران كه امديم فقط توانست معلم كودكان قد ونيم قدش باشد.

پدر جانم درسختي هاي زندگي هميشه خودش را فراموش مي كند يا شايد زندگيست که او را فراموش می کند

ازدست هاي تو/ كودكان توامان آغوش خويش/ سخن ها ميتوانم گفت/ غم نان اگر بگذارد/.

 

 پدرهميشه مهربان وملايم است.پدر مهربانترين كسي است كه تا به حال شناخته ام٬ موهايش سياه سياه است٬ پنجاه وسه ساله است وباران شديد همراه با تگرگ را خيلي دوست دارد. اين را آن روز فهميدم كه براي اولين بار٬ درسمنان تگرگ مي باريد. پدر هيجان زده به داخل حیاط رفت٬ دانه هاي تگرگ به سر وصورتش مي خوردند واو درحالي كه دست هاي مادر جانم را مي كشيد تا همراهيش كند، ما را هم به حياط كشاند. لباسهايمان خيس خيس شد ولي ان جشن باران خانوادگي را هر گز فراموش نخواهم كرد.

 

 انور دوست پدر، قراربود به افغانستان برگردد. پدرازاوخواست كه عكسي هم از ما براي پدر ومادركلانم ببرد٬ همه به سمت كتاردرختان بادام رفتند وبه همين ترتيب كه مي بينيد، ايستاديم. باز نتوانستم جلوي خودم را بگيرم ،خنديدم وگلچمن بيچاره را هم خنداندم.

 

يادم مي ايد لباسهاي صنفم را پوشيدم تا مادر وپدركلانم به دختر مكتبي شان افتخار كنند. روسري بزرگ گلچمن راهم با شرمندگي وناشيانه زير گردنم گره زدم، مادرجان وگلچمن، چادرهايي را كه پدر از مرز خريده بود سرشان كردند. در ايران همه زن ها روي خود چادرهاي سياه ورنگي قشنگي مي اندازند ودرخيابان راه ميروند٬ حرف ميزنند٬ به مهماني ميروند وخريد مي كنند.

 

آن روز هاي قشنگ را هرگز فراموش نمي كنم٬ آن طبيعت سحر انگيز را٬خانه ما درست، میشد وسط باغ وجوي بزرگي ازپشت خانه جريان داشت كه از سمت كوههاي البرز مي امد. هنوزهم كه چشمهایم را ميبندم٬ صداي شرشرآب را ميشنوم وصداي چلپ چلپ فاطمه وعنايت را كه خلاف جريان آب، تقلا مي كنندوصداي خندشان فضا را پر كرده. كنار جوي آب، چهار درخت توت تناور بود وما آنها را بين خود تقسيم كرده بوديم.

 

درخت گلچمن٬ بزرگ وميانسال بود وبلوغ شاخه هاي جوانش تا به پشت بام ميرسيد. من وعنايت٬ يواشك از شاخه ها وبرگ هايش بالا مي رفتيم وبرگه هاي زردالو٬ انجيروانارهاي خشك وبادام هاي مادرجان را مزمزه مي كرديم وجيب ها ودهانمان را پر٬ درخت عنايت كوچك وپربار بودودرخت من٬ چتري وديررس. ما درخت هاي انجير وانار وگلابي وهلو را هم بين خود تقسيم كرده بوديم.

پدرهر سال درختان جديدي مي كاشت وساير درختان را هرس مي كرد. پدر به ما می گفت:" بين درختان انار بازي نكنيد٬ لانه مارهاي سياه ولاغر است" پدرجانم نمي دانست. من وعنايت لانه مارها را بلد بوديم. يك بار هم فصل تخم گذاريشان٬ تخم كوچك گرمي را كش رفتيم ولي خيلي زود سرجايش گذاشتيم. حتي فصل پوست اندازي مارها را هم ميدانستيم٬ پوستشان استوانه اي وتو خالي به جا ميماند ومار بعد مدتي، مي خزيد ومي رفت  وما فكر مي كرديم به زودي خواهيم مرد.

 انشعابات باريك وممتد جوي آب٬ تمام زمين باغ را در مي نورديد وخود را تا آخرين درخت باغ ميرساند وخدا ميداند، چند صد بار در طول ان سالها، نيش زنبورهاي زرد درختان انجير حاشيه باغ را تجربه كرديم.

زنبورهاي زرد ومورچه هاي زرد وسياه كوچك٬ انجيرهاي رسيده له شده را خالي مي كردند وما آنقدرانجير مورچه اي خورده بوديم كه الان هم، خوب مي دانم مورچه چه طعمي دارد ووقتي بوي تندش با ميوه اي مي اميزد چه احساس بدي به آدم دست ميدهد.

 

تابستان ها به دستور مادر جانم تاوقتي كه خورشيد به نوك كاج بلند ميرسيد مي توانستيم بازي كنيم ودر كرت هاي يونجه به دنبال پروانه ها غوطه بزنيم٬ چقدر پروانه گرفتيم٬ پروانه هاي رنگي قشنگ٬ و رها مي كرديم،رها...واي خدا !رد پروازشان  وگرد براقي كه روي انگشتانمان باقي ميماند٬ انگار طلا مي ريخت از بالهايشان.

 

بعد از ناهار كه ساعات استراحت مادر جان بود٬ تا چشمش را ميبست خود را به استخر نيمه خالي كه براي ذخيره آب بود مي رسانديم. كف استخر را خزه مي پوشاند وبچه غورباقه هاي سياه رنگ وغورباقه هاي بزرگ مادر كه طفلانشان را پشتشان مي گرفتند٬ لاي خزه ها وگوشه هاي تاريك استخر پنهان مي شدند وما ساعت ها آب بازي مي كرديم ودر قوطي هاي خالي شير خشك نفيسه٬ بچه قورباغه صيد مي كرديم.

 

 يك بار كه چشم هاي عنايت خيلي سرخ شده بود، مادرجان فهميدند واز ان روز هرگز جرأت رفتن به طرف استخر را پيدا نكرديم. آن روزها ازهيچ كس دردنيا، به اندازه مادر جانم نمي ترسيدم.مادر وپدرجانم درخانواده هايي، ملاك وديكتاتور بزرگ شده اند. پدرمهربانترين مرد دنياست ومادر نقطه مقابل او،سخت گير ومنضبط و سخت سازگار باهم وآشنا با خلق وخوي يكديگر٬ تكه هاي يك پازل.

 

 آه مادر! هرگزمهربانيت را نشان نمي دادي وترس آميخته با احترام، هنوز هم جرات "تو" خطاب كردنت را از ما ميگيرد. منضبط وتند وچهره اي آرام وبا اعتماد به نفس.

مادرم! بارها از دست شيطنت هاي بي حد ومرزم به گريه افتادي٬ البته به نظرشما، فاطي هنوزهم، ازهر كودكي كودك تر و وحشي تر است. ولي باوركن، هيچ كس به اندازه فاطي ات، به پستوهاي روحت سرك نكشيده وبا تمام وحشي گري هايش، تو را وادار به دوست داشتن بي حد ومرزش نكرده است وبروز دادن گاه به گاهي عشقت.

 

هيچ كدام از خواهر وبرادرانم وقتي خبطي مي كنند٬ ازشما عذرخواهي نمي كنند وبراي شما مهم نيست. ولي خدا نكند فاطي ات اشتباهي كند. ديگر برايم عادت شده٬ آرام به تو نزديك مي شوم، روبرويت دوزانو ميشوم يا مثل دختركان پاهايم را دراز مي كنم٬ اشك هايم خود به خود هي ريزند وآب دماغم راه مي افتد، به تو نزديك تر مي شوم ولب هايم را روي گونه هاي نرم وچروكت مي گذارم٬ لبخندي آرام چهره ات را روشن مي كند وبوسه هايت را روي مژه هايم، پيشاني ام وگونه هاي خيسم، حس مي كنم وآرام ميشوم٬ تا اشتباهي ديگر...

 

 آه مادرم! هميشه من بد بودم وعنايتت هميشه پيرو بود٬ گاهي كه در مي رفتم تا تنهايي به گنج هايم سر بزنم، با فاطي فاطي كردنش ديوانه ات مي كرد ومجبور مي شدي با او به دنبالم بگردي تا پسرت آرام بگيرد.

 آه مادرم!  آن روز كه لباس مخملت را از روي طناب پايين كشيدم وبچه گربه هاي تازه به دنيا امده را در ان پيچيدم وبه خانه آوردم وبچه گربه ها ميو ميو كنان به هر سو مي دويدند وفرشت خيس ونجس شد٬ فكر من بود٬ عنايت تقصير نداشت .

هر چند٬ تنبيه شدم ويك شبانه روز به خانه راهم ندادي٬ البته گريه هاي دوقولم را ميشنيدم٬ عنايتم را مي گويم.

من توت خوردم٬ شاخه ها را بالا رفتم وروي پشت بام با پدر تا نصف شب٬ ستاره شمردم وپدر نام تمام صور فلكي را به دختر نافرمانش آموخت وپدر گفت كه چقدر دوستم داري وچقدر نگران آينده ام هستي.

 

آه پدر! پدر نازنينم! چرا هنوز موهايت سياه سياه است.ولي ضعيف شده اي؟ كمرت٬ پاها ودست هايت هميشه درد مي كنند ومفاصلت آرام را از تو مي گيرند. ديگر نمي تواني تاريخ اديان" جان ناس" را بخواني٬ با مادر مسابقه حافظ خواني بدهي ٬ برايمان قصه هاي شامنامه نقل کنی ورمان ورق بزني .قلم ودواتت سالهاست كه بي استفاده مانده است٬ چقدر كنار تو نشستن خوب است وناز شدن وچاي خوردن وچقدر با تو خنديدن وزير باران دويدن كيف دارد.

 چقدر برايت شعر خواندن را دوست دارم، هرچند شعرهاي سپيد دخترت، مانند خودش افسار گسيخته وبي لجام است٬ و تو را به انديشه ميبرد٬ چقدر بوسه هايت را دوست دارم٬ هر چند هنوز هم به بروت زبرت عادت نكرده ام.

 پدر! ازوقتي كه يادم ميايد٬ براي آنكه بال وپر بگيريم٬ درس بخوانيم٬ راه برويم٬ بخنديم٬ گريه كنيم. پاهاي كوچكمان را روي پاهاي بزرگت٬ پا به پا پيش مي بردي٬ پدرجان! تو هميشه مي گويي:" بينديشيد٬ ببينيد٬ بشناسيد وهدف برگزينيد وپيش برويد٬ پرواز كنيد٬" تو ما را آزاد آزاد٬ چون درناها پرورانده اي. ولي فاطي ات گاهي از اين آزادي مي ترسد.

مي ترسم بسوي هدفي كه گام بر مي دارم٬ تنها شوم. برگردم وتو نباشي كه حمايتم كني. بگويي:" شجاع باشيد"

 

  پدر! عمه هايم هميشه ما را مقصر خستگي هاي هميشگي ات مي دانند. آنها مي گويند:" اولاد دختر درد سر است٬ دختر مال مردم است ونبايد زياد پي اش گشت ونازدانه بارش آورد" ومن ميدانم چقدر با حرف هايشان آشفته ميشوي وبيشتر ازپيش حواست را٬ نگرانيت را٬ وقتت را٬ عشقت را٬ معطوف ما مي كني.

 آه پدر! نميداني چقدر به تو افتخار كي كنم ومادرم! مادر سختگرم! چرا هميشه بيش از حد برايم نگراني؟ عادت كرده اي هميشه مواظب خرابكاري هايم باشي٬ باورت نميشود بزرگ شده ام.

 

آه مادرم٬ مادر عزيزم! حالا كه اين سطور در حال اتمامند٬ بگذار آخرين اعترافم را هم داشته باشم. آن روزها

 كه اين عكس متعلق به آن است. روزهايي كه ساعت ها گم ميشدم وعنايت كلافه ات مي كرد٬ مادر! به لانه سگ ها مي رفتم. من هميشه عاشق حيوانات بوده ام.

 

 از آن در كوچك فنري ٬چها زانوشده٬ خمك خمك وارد لانه فلزي مجهزو بزرگشان مي شدم. من آن شش سگ را خيلي دوست داشتم وعاشق توله هايشان بودم٬ تو مي گفتي نجس اند ونبايد به آن ها دست زد٬ آن ها به من عادت كرده بودند وبا آغوش باز، مرا درمحيط خانوادشان پذيرفته بودند. ساعت ها با آنها حرف ميزدم. وگنج هايم را هم زيرخاك لانه شان پنهان مي كردم. چوب بستني هاي رنگارنگ قشنگ ٬خرده شيشه هاي براق وجوجه گنجشك هاي كوچگ پوست نازك كه بهار ازلانه شان مي افتادند ودقيقه ها برايشان گريه مي كردم. همه را آنجا پنهان مي كردم٬ زير خاك  وهيچ وقت گنجهابم، دوباره پيدا نمي شدند٬ با سگ قهوه اي تنبل بيشتر از همه  دوست بودم٬ او هميشه بي حال بود٬ دستهايش را به زير پوزه ميبرد ومدام بين حرف هايم خميازه ميكشيد ولي من ناراحت نمي شدم وبا توله اش بازي مي كردم واو دست هايم را بازبانش خيس خيس ميكرد.

يادش بخي