پدر...همسر

روز توست امروز...

عزيزم٬

ما خيلي با هم فرق ميكنيم;

 تو بلند تري ازمن٬ قويتر ومن نازكتر ونحيف تر٬ توهميشه در نزديك ترين پيرايشگاه نزديك آپارتمانمان موهايت را درست مي كني. خيلي سريع برس مي كشي ودراينه ام سبزمي شوي كه زود باش زود... البته آن اوايل كه خوب نمي شناختي ام. حالاكه قرن ها مي گذرد. وقتي مي خواهيم جايي برويم، نيم ساعت يا چهل وپنج دقيقه زودتر آماده مي شوم. دراين مدت٬ آرام تلوزيون نگاه مي كني، به يك موسيقي ملايم گوش مي دهي، روز نامه هاي چند روز پيش را ورق ميزني٬ به همه جا سرك ميكشي...

 من هميشه موهايم بلند بوده. به اين فرم وآن فرم در ميآورمش وبا سنجاق هاي رنگي قشنگي كه ديروز از زن دستفروش در مترو خريد م٬ فرق وسط يا كج باز مي كنم ودقيقه ها در آينه به خودم زل مي زنم تابسنجم چه اندازه زيباتر شده ام.

 

وتواصلا به روي خودت نمي آوري كه چگونه در انتخاب لباسهايم دستپاچه مي شوم. به اين اطاق و وآن اطاق مي دوم، چند تكه لباس را امتحان مي كنم واشكم در ميايد، وقتي مي بينم لباسي را كه انتخاب كرده ام دكمه اش شل است يا با تكه اي كه بايد باشد نيست...

 

 خيلي كم از تو نظر مي خواهم. آخر عزيزم! به دستپاچگي ام دامن مي زني وهول ترم مي كني ومن حس مي كنم سر به سرم مي گذاري واخم مي كنم...بعضي چيزها كه براي من مهم است براي تو خيلي پيش پا افتاده است... نميدانم چرا.

 اگرگاهي، كه خيلي كم پيش مي ايد. لباسي بپوشم كه احساس كني برازنده همسرت نيست، بانگاهي٬ كج كردن گردن يا بالا انداخن ابرويي ... حركات ملايم٬ مهربان٬ ظريف وپرمعنايي كه سالهاست به آنها انس گرفته ام ودوستشان دارم نشان مي دهي ومن بدون آنكه بدانم چرا٬ كنارش مي گذارم وطوري وانمود مي كنم كه خودم دوست ندارم آن پوشش را داشته باشم تا متوجه نشوي چقدر نظراتت برايم مهم وحياتيست. اين هم يكي از ويژگي هاي من است.

 عزيزم! ميدانم كه ميداني وتو هم به روي خودت نمي اوري...نميدانم چرا

ولي از لبخند هايت مي فهمم ٬ لبخنهايت را دوست دارم، هيچ دولبخندت شبيه هم نيست ومن تمام لبخنهايت را با خطوطي كه در چهره ات ايجاد مي كنند، مي شناسم خودم كشف كرده ام ودوستشان دارم.

هيچ گاه دوست ندارم با قلم يا عمل مدام به مردان بتازم وفرياد براورم كه حق زنان از ابتداي تاريخ خورده ايد...

ترجيح ميدهم به گونه اي رفتار كنم كه هرگزدلت نيايد دركوچكترين موردي انصاف را رعايت نكني. مثلا هيچگاه از تو نخواستم در كارهاي منزل كمك كني، نه آنكه دوست نداشته باشم٬ بلكه عزيزم! هنوز مغرورتر از آنم كه اجازه دهم همسرم، تنها براي آنكه از اوتقاضا كرده ام  وبراي آنكه دلم نشكند با اكراه وبي حوصله٬ كمكم كند وفكر كند با اين كارش به حقوق همسرش احترام گذاشته است

 ولي وقتي بدون آنكه بخواهم٬ عاشقانه ودوستانه دركارهاي خانه مان، گاهي اشپزي٬ گاهي زير اب بردن وخشك كردن ميوه ها،گاه در...كمك مي كني .احساس مي كنم دوست ترم داري ودوست ترت ميدارم.

 

وقتي سيبي را زير آب مي برم٬ توانگور دست چين ميكني. وقتي اناردانه مي كنم، توچاي ميريزي٬ وقتي جارو مي كشم تو حواست به غذايمان است تا نسوزد وقتي دوش ميگيرم تو ساندويچ هاي ساده آماده مي كني.

 ومن خوشحالم. همسرم! تو صميمي ترين دوست زندگيم هستي٬ شريك خوب زندگيم.

عده اي مي گويند عشق عادت است ولي ما هرگز به يكديگر عادت نكرديم.درست ازهمان ابتداي تاريخ وشروع زندگي مشتركمان... تورا در هر ثانيه، متفاوت از ثانيه پيش٬ دوست داشته ام.

گاهي كه از بعضي خانم هاي همكارت تعريف مي كني كمي حسوديم مي شود. منطقي وواقع بينم ولي دوست ندارم هيچ گاه بانويي را بيشتراز من دوست داشته باشي. چنانكه هيچ مردي را همتاي تو قرار نمي دهم وعشق تنها با اعتماد است كه زنده مي ماند٬ رشد مي كند وبه كمال مي رسد ونبودش فاصله را بيشتر وفاصله هاي جديد را، ايجاد مي كند.

 

وهيچ بي انصافي بالاتر از ان نيست كه كسي بگويد،عادت دوانسان را در كنار يكديگر نگه ميدارد. كه انسان به سگ وگربه اش هم عادت مي كند ومن هرگز به خود اجازه نداده ام حتي براي ثانيه اي كه فكر كنم به هم عادت كرده ايم. من به بودنت وتو به بودنم. چنانكه اگر نباشي باز به نبودنت عادت خواهم كرد وتو به نبودنم كه اگر مرد ديگري باشد باز به او عادت مي كنم واگر بانوي ديگري... باز به او عادت مي كني احمقانه است. احمقانه وابلهانه كساني كه چنين مي انديشند.

تو را ميشناسم٬ بيش از هرمردي درجهان.

گاه كه به يك مهماهي دعوت مي شويم يا درجلسه اي شلوغ هستيم وتو پيش دوستانت مي روي، حرف ميزني٬ لبخند مي زني وصداي آشنايم را نمي توانم بشنوم ومن هم پيش بانوان ديگر٬ دوستانم، هم كلاسانم٬ هم مسلكانم هستم.گاه گاهكي بدون انكه دليلش را بدانم سر مي چرخانم وبا چشمهايم جستجويت مي كنم ووقتي امتداد نگاهم به تو ميرسد وگنجم را در گوشه اي پيدا مي كنم، بيش ازخوشحالي كاشفي بزرگ خوشحال مي كنم.ارام ميشوم

اگر گاهي عصباني ميشوم نق مي زنم بهانه مي گيرم ناراحت نشو، عزيزم! اخر زورم فقط به تو مي رسد...به خدا بيشتر از تمام نق زدن هايم٬ دوستت دارم

دوستت دارم نه فقط براي انكه در كنار تو به نيمه دومم ميرسم، براي انكه بدون يكديگر هميشه كم مي آوريم.

 من وتو مي شويم خانواده ومن خانواده ام را بيش از هرچيزي در جهان دوست دارم.

اگر گاه براي يك بوسه كلافه ات مي كنم وجانت را به لبت مي رسانم مرنج عزيزم!...اخر خدا سرشت مرا با ناز افريده است.

وقتي هستي٬ بزرگترين ارامش جهان با من است... تو امن ترين نقطه جان براي زندگي هستي...براي من

دستهاي تو پرمهر ترين نوازش هاي جهان را براي اشك هايم مي اورد، دست هايت را دوست دارم.

تمام نيازهاي بزرگ وكوچكم را هميشه بسوي تو اورده ام.دغدغه هايم٬ ترس هايم، دلهره هايم٬ دلتنگي هايم، حتي فرياد هايم٬ شكايت هايم... بهانه هاي وقت وبي وقتم را هم بسوي تو مي اورم... وآسوده مي شوم٬ آرام.

كودكانمان، زيباترين٬ شاد ترين وپاك ترين كودكان زمين اند...دوستشان دارم،كودكانم هرگزمرا وتورا محدود نمي كنند٬ بسوي زندگي هلمان مي دهند وجدي تر به كارهايمان ميرسيم٬من به نوشتن هايم٬ خواندن هايم، شعر، فراگرفتن وآموختنهايم كه عاشق انم...ولي تو هميشه مسول تروسنجيده تر گام برميداري وقتي پدر شدي اين را فهميدم.

 

به ظاهر درد سرهاي من بيشتر شد...گاهي يواشكي گريه مي كردم. تمام برنامه هايم را بايد با كودكي چند روزه هماهنگ مي كردم حتي رژيم غذاييم بايد به خاطراوعوض ميشد. حتي در بوسه هايت بايد با او شريك ميشدم. خنده دار است ولي گاه دوست نداشتم ببوسي اش. نميدانم تو هم اين حس را داشتي يانه. يك ماه اول تمام حواسم پيش موجود زيبا كوچك وناتواني بود كه تنها نيازش من بودم. تو ساكت بودي وبيشتر وانمود مي كردي حواست به اوست تا من. تا انكه به بهانه اي كوچك قهر كردي وگفتي هيچ توجهي به تو ندارم

پس تو هم حسودي عزيزم...ولي بدان اگر كودكمان قسمتي از زندگي ماست. تو برايم تمام زندگي هستي، عين زندگي

وقتي پدر شدي تو هم برنامه زندگيت عوض شد. تو وقتت را تظيم مي كردي از بيشتر كارهاي ضروريت براي اينكه با هم باشيم صرف نظر مي كردي. من اطاق كوچكش را پر از ستاره وماه كردم وتو براي اينده اش برنامه ريزي كردي به چيزهايي كه بايد ياد بگيرد

مهارت هايي كه بايد بياموزد، ورزشهايي كه برايش خوب است.مسافرت هايي كه بايد تنها برود وخلاقيت هايي كه بايد بارور شود.

بزرگتر كه شد ما هم بزرگتر شديم وقتي مي بوسيدي اش حسوديم نميشد. تو همه مارا در كنار هم دوست داشتي وهر يك را به گونه اي. هرچه زمان مي گذشت درد سرهاي من كمتر ميشد ومسوليت هاي تو بيشتر. با اينكه هميشه در كنارت بودم ولي هر گز نتوانستم در پدر بودن شريكت باشم.طوري به فكر ما بودي كه گاه خودت را فراموش مي كردي...

 

من بازهم به فروشگاه ها سرك مي كشيدم. سنجاق وربان ميگرفتم. در اينه بزك ميكردم.رژ هاي ويتامينه با طعم ميوه هاي پاييزه مي گرفتم...وتو خوشحال بودي نميدانم چرا...نميدانم

 

ولي يك چيز را خوب حس مي كنم. ازوقتي پدر شدي تمام زندگيت٬ من وكودكانمان شد

با لبخندمان مي خنديدي وبا اندوهمان اشفته ميشدي،احساس ما همان احساس تو بود٬ بيشتر از پيش به ما توجه ميكردي. انگار احساس مستقلي داشتن٬ برايت غيرممكن شده بود...ذره ذره در ما حل مي شدي، درمن ودر كودكانمان.اين بار تو خودت٬ خودت را فراموش كردي وتو اين فراموشي را دوست داشتي...تو خودت را وقتي در ما به ياد مي اوردي دوست ترداشتي٬ خودت را در انعكاس شاد چشمانم دوست داشتي، درصداي خنده هايمان...

 

همسرم ٬ شريك زندگيم! از وقتي پدر شدي بايد در خودم ودر كودكانمان جستجويت كنم...

گاه دوستانم گله مي كنند كه همسرانشان از وقتي پدر شدند حضورشان كمرنگ تر شده. نميدانم چطور دلشان مي ايد چنين بگويند...

آه كودكانم!

پدرتان با شكوه است

پدر نقطه ثقل خانوادمان است

پدرتان شريك زندگيست... همسرست

كودكانم!

 در من٬ جان گرفته ايد ولي در پدر، دم ميزنيد

همسرم!

وقتي پدر شدي، قويتر گام بر ميداري ومن استوارتر ميشوم

حضورت دغدغه هايم را به صفر ميبرد

همسرم!

 وقتي پدر شدي جوانه زدم٬ زيبا شدم،دورت از خودم حس نمي كنم.ميدانم هزاران كيلومتر هم كه دور باشي. از دور رصدمان مي كني ومن اين را از ارامشي كه در خانه است مي فهمم.

مادر بودن دلپذير است ولي پدر بودن سخت ...

من گاهي همسرتوام، گاهي مادركودكانمان٬ گاهي دوست صميميت،گاهي دلبر طنازت.همه اينها بي نظير است. ولي تونه..

پدر كه شدي بيشتر از پيش حس كردم كه بايد كنارت باشم وبايد ارام وسعادتمند باشيم

كه خوشبختيت٬ ارامش وسعادتت جز درگرو سعادت مانيست. براي ارامشمان به نااراميت دامن ميزني وبراي خوشبختي مان، هرانچه بايد از خودت مي كاهي به اب واتش ميزني

نميدانم چرا... نميدانم

پدر يعني٬ حضورت تجسم خوشبختيست...دوستت دارم

 

وقتي در ساحل بازي مي كنيم. تو مي ايستي ونگاهمان مي كني، پيشمان هم كه باشي ودستهايت پرماسه٬ حواست به جزر ومد است، به موج هاي بزرگ٬ به هوا كه طوفاني نشود، به خرچنگي كه به طرفم مي ايد به گودالي كه انطرف تراست

 

تو ميداني تحملم به اندازه تو نيست وگاه سختي ها ومشكلات زندگي را بجاي هردومان تحمل مي كني٬ بدون انكه بفهمم وبه جايش، بيشترين شادي هاي جهانت راهميشه بسوي قلب كوچك من مياوري وبا من سهيم ميشوي...دوستت دارم

هنوز هم اگر گاه درانتخاب رنگ لباسم٬ سنجاق مويم، رنگ دامنم... همه جا را زير پا مي گذارم وحس مي كنم كلافه شده اي، ببخش عزيزم... زيبايي را دوست دارم ومي خواهم هميشه براي تو زيباترين همسر دنيا باشم٬ چون بيشتر ازخودم دوستت دارم.

تو خاص ترين وامن ترين حريم مني٬ ومن در حريم پاكم، مي خندم، گريه مي كنم٬ مي رقصم و به آرامش ميرسم كه هيچ همانندي برايش نيست.

من هم حريم توام٬ عزيزم!هر چند تو در تمام مني

 هميشه سعي كرده ام منطقي شجاع وتوانا باشم ولي هيچ چيز برايم لذت بخش تر از آن نبوده است كه تو با انبوه كارهايت، هميشه مراقب ومواظبم هستي٬ گاهي فكر مي كنم٬ بيشتر از خودم ميشناسي ام.

تو را از ضربان هاي قلبت مي شناسم٬ چنان كه مرا از ضربان قلبم:

وقتي كه از سفرهاي طولانيت ميرسي

 قلبت ارام وپيوسته ميزند وقلب من٬ دلتنگ وبي امان...

قلب تو وقتي كه خسته اي

كوتاه ومرتعش ميزند وقلب من٬ نوازشگر وممتد...

 قلب تو وقتي كه غمگين است

پرصلابت وشمرده ميزند وقلب من، ظريف وتسلي بخش...

وقتي كه از سفر ميرسم

قلب تو مشتاق وكودكانه ميزند چون كودكانمان وقلب من...قلب من بسوي تو پرواز مي كند

...

ومن زندگيم را با صداي ضربان قلبي كه دوستش دارم، هماهنگ مي كنم

.

.

.

وقتي كه خدا ما را از بهشت به زمين راند ترسيدم٬ گريه كردم وتوهم ...ولي پشيمان نيستم ميدانم كه تو هم نيستي ومن هنوز به تو سيب تعارف مي كنم وتو مي خندي... ما بهشت كوچك خود را روي زمين ساخته ايم ...

 

خورشيد طلوع كرده است.صبح شد

 چشمهايت را باز كن عزيزم...

مي خواهم ببوسمت همسرم...

امروز روز توست.

با تو سيب خوردن خوبست

باتو زندگي كردن خوبست

با تو كودكانمان را دوست تر دارم

با تواز بهشت اگر دور شديم

بهشت كوچكت مي شوم

لبخند بزن

خورشيد

طلوع كرده است

 

 

 

روز مادر جانم است

 

روز مادرجانم است

 

مادرجان متولد 1337 است

مادرجان را دوست دارم.خلق وخوي پدركلانم را دارد.مادر سواد قراني دارد، در ايران هم چهار سال درس خوانده. ازستارگاه٬ ماهها،شاهنامه وحافظ هم چيزهايي از براست. مادر مي گويد زماني كه دخترك 10-11 ساله اي بودم بارها به خاطر شكايت ميرزا كه هرسال پدربراي درسمان مي گرفت وپس ندادن عالي دروس انطور كه پدر كلانتان مي خواست تنبه شدم״

دايي هايم بعد ها براي تحصيلات اكادميكشان روانه شهرهاي بزرگتر،كابل٬هرات وبالاخره ايران شدند. ولي مادرجان به دليل محدوديت هايي كه دران زمان براي دختران وجود داشته تحصيلاتش را ادامه نداده ودر23 سالگي با پدرجان ازدواج مي كند

 

مادر اين روزها فكرش بسيار مشغول است. گلچمنش در استانه ازدواج است ومادرجان ناشيانه دلشوره هايش را بيرون مي ريزد. گلچمن فرزند كلان خانواده است، ريزه ميزه ودختر مقبول مادر.

گلچمن به خاطر سختگيري هاي مادرجان٬ در هركاري دستي دارد. معلم خوشنام وبا سابقه اي است وتا به حال بيش از پانصد شاگرد پرورش داده. بهورزخوبي است ودر خياطي استاد وسرامد وخداي آشپزي....كدبانويي تمام عيار.

فاطمه ي مادر، برعكس سرتق و يكدنده وكودك ونا آرام، خياطي نمي داند وآشپزي هم بلد نيست.

همين دوماه پيش بود كه قابلمه ماكاروني٬ دراشپزخانه ازدستم وارونه شد واشپزخانه را ماكاروني گرفت.

بهانه اوردم كه سنگين بود وكمي داغ..وواي واي دستم سوخت.از اين نازهايي كه هميشه براي پدر مي ايم وقربان صدقه دختر نوربندش مي رود. ولي مادر خيلي هول شد وهمه را به حساب ناشي بودنم در كارهاي خانه دانست..گلچمن وجميله وعنايت ونفيس فقط مي خنديدند وميدانستم باز به ليست خرابكاري هايم در ذهنشان مي افزايند.

نفيسه ي مادر باريك وبلند وباربي وزيبا است.كمي قلدر است ومردانه مي رقصد ،رفيق رقص نفيسه شدن سخت است

عنايت مادر٬ بلند بالا، سبزه وروشنفكروفوق العاده باهوش وعاشق توابع چند جمله اي وبهينه سازي انها از طريق روش سيمپلكس وتابع لاگرانژ

حميد مادر٬ خوشچهره وجذاب چون دختركان وكمي سوسول. به همه مي گويد شانزده سال دارد، درحالي كه پانزده سالش را تازه تمام كرده

مادر همه فرزندانش را دوست دارد ولي فاطمه را نمي دانم چقدر!!

مادرهميشه مي گويد:״ فاطمه كمي خانه داري ياد بگير٬تمرين اشپزي داشته باش وخياطي و هم شعرهايي بگو كه قافيه داشته باشد. كتاب هايي بخوان كه به دردت بخورد. چيزهاي خوب يادت بدهد وپاي حرفهاي كساني مثل رحيم پورازغدي بنشين״ مادر رمان هاي مارگز وساراماگو را مفيد نميداند.

گاهي كه با مادر براي كمك درخريد٬ بيرون مي روم. اگر ببيند كسي نگاهمان مي كند.خيلي ناراحت ميشود انوقت به مداد چشمم هم گاهي ايراد ميگيرد. مادر مي گويد:״ اگر دانشمند هم شوي بايد يك چيزهايي راحتما ياد بگيري .چون باز هم دانشمندي خواهي شد كه مادر است٬ زن است وازجنس لطيف طبيعت است״

.مادر اين چيزها را وقتي تنهايم مي گويد .چون ميداند بقيه دستم مي اندازند٬ خصوصا جميله وعنايت كه در شيطنت وبازيگوشي دستي دارند ووقتي مادر نصيحتم مي كند زير زيركي به من مي خندند.

 

بازي را دوست دارم، با حميد. از او بالا مي روم.حميد دستش را مي اندازد دور كمرم ومرا وارونه كنارش نگه ميدارد.ميدانم كه جميله وعنايت وگلچمن ونفيس هيچ كدام دنيا را وارونه نديده اند....وانقدر مي خندم  كه صدايم بند مي ايد. خيلي خوش مي گذرد...ولي مادر دنياي وارونه را مقبول وبراي زندگي مناسب نميداند وحميد را دعوا مي كند وميترسد باسر نقش زمين شوم.

 

من هميشه سوالهاي خصوصي ام را از مادر مي پرسم بارها از او درباره عشق در زندگيش پرسيده ام.

مادرشما خوشبختيد با پدر؟ وقتي پدراز سر كار ميايد من نگاهت كرده ام، مي خندي...

مادر تا به حال به پدر گفته اي دوستش داري؟

مادر شما به همه ارزوهايت رسيده اي؟

مادردرست است كه مي گويند افغانها ملتي سردند؟

مادرعشق همان عادت است

مادر...

مادر...

مادر...

مادر خيلي كم به سوالاتم جواب مي دهد وهميشه به فكر فرو مي رود. گاهي هم عصباني ميشود ومي گويد تو ديوانه اي فاطمه!

البته يك بار يك جوابي داد.....دوست داشتن هم هست....ومن هرگر نفهميدم مادر جواب كدام سوال راداد

مادر صبح ها اولين كسي است براي نماز بيدار مي شود

مادر صبحانه اماده مي كند نان تازه پنير كره و مرباي البالوي هميشگي وما بي حوصله بيدار مي شويم

مادر كه در خانه نباشد نان وشير هم درخانه نيست

اگر خطايي كنم نميدانم به مادر چه جوابي بدهم. دوست دارم در نظرش بي عيب ونقص باشم

مادر رنگ سرخ را دوست دارد

مادر اخبار را هميشه نگاه مي كند وبرايش مهم است در دنيا چه مي گذرد

مادر كه در خانه نباشد هيچ كس در خانه نيست

مادر وقتي زياد گريه مي كرد وغصه ميخورد٬ مي افتاد ومن هرسه بار اولين كسي بودم كه بادستهايي سرد ترسيده ولرزان روي سرش ميرسيدم نميدانستم چكار كنم فقط گونه هاي سردش را ميبوسيدم ومي گفتم مادر بيدار شو مادر!!!

مادر حالا نمي افتد ومن هر سه ماه يك باربراي معاينه باطري قلبش او را به مرگز قلب تهران ميبرم

مادر فاطمه اش را خوش سفرترين رفيق دنيا ميداند ومي گويد وقتي باشي ميدانم كه هيچ وقت هيچ جاي دنيا گم نميشوم شب يا روز

وقتي مادر بيمارستان بود هر بيست روز پيشش بودم.از خدا خواستم مادر خوب شود.گاهي درهزار توي دلم جايي كه هيچ كس را ياراي ورود با ان نبود، فكر مي كردم كه اگر مادر بميرد چه اتفاقي مي افتد ووحشت ميكردم وفكرم را مي كشتم

نميدانم مادر چه ميوه اي دوست دارد

نميدانم مادر چه ارزويي دارد

نميدانم مادر هميشه چه دعايي برايم مي كند

نميدانم مادر كدام لباسش را بيشتر دوست دارد

نميدانم مادر چه غذايي دوست دارد

نميدانم مادر چه اهنگي دوست دارد

نمي دانم مادر كدام خواننده را دوست دارد

نميدانم مادر چه كتابي را دوست دارد

نميدانم مادر چه زيورالاتي دوست دارد

نميدانم مادر گردش را دوست دارد يانه

نميدانتم مادر دويدن رادوست دارد يا نه

نميدانم مادر رقصيدن را دوست دارد يانه

نميدانم چند چروك به پيشاني مادر اضافه شده

نميدانم چقدر از موهايش سفيد شده

من نميدانم مادر چقدر برايمان غصه مي خورد ونگرانمان است

من نميدانم تولد مادر چه روزي است

ولي....

مادر ميداند چه ميوه اي دوست دارم

مادر ميداند وقتي خجالت مي كشم سرخ ميشوم

مادر ميداند به چه سبكي شعر مي گويم

مادر ميداند كدام شاعران را دوست دارد

مادر دوستانم را مي شناسد

مادر ميداند چه كتاب هايي دوست دارم

مادر ميداند عاشق چه لباس هايي هستم

مادر ميداند وقتي چيزي را از او پنهان مي كنم هول ميشوم

مادر ميداندرقص را دوست دارم

وقتي ناراحتم وگوشه اي كز كرده ام كسي به كارم كاري ندارد. ولي مادر ميداند اونازم را نمي كشد ولي با اخم مي خواهد كه پيش بقيه بروم

 

مادر مي داند هنوزهم مثل كودكي هايم وقتي قهرمي كنم غذا نمي خورم

هيچ كس مثل مادر در سنين بلوغ به دادم نرسيد روز هايي كه فكر مي كردم دارم مي ميرم٬ از ترس رنگم پريده بود.مادر اگر نبود ار غصه ميمردم.با هم بيرون رفتيم بستني خورديم ومادر برايم روسري خريد ومن فهميدم چقدر بلوغ خوب است...

مادر مادر است

ومن مادر جانم را دوست دارم

مادرم گونه هايت را ميبوسم وروزت را تبريك مي گويم