عموهايم
مردان غيوري بوديد
خواهر با عاشقش گريخته بود
سگ هاي تازيتان
كوهستان را پوزه كشيدند
واستخوان هايش چه جوان وتازه بود
باد ديمه زار را بوسيده بود
خواهرم را عاشقش بوسيده بود
پيش از آنكه زمين از شما دست بشويد
ومن از كلكين كوچك
به كودكاني كه در گندمزار
ساق هاي شرورشان را
بر زمين مي كوبيدند
لبخند زدم
وزنان قطره هاي كم جان شيرشان را
پيش از انكه پستانهاشان
خشك شود
در حلق سر بازان بلوند چكاندند
وخواهر عاشقش را بوسيده بود
پيش از آنكه پدر دستانش را
بهم بزند
وما رختهايمان را جمع كنيم
جايي كه عموهايم نباشند
جايي كه برادرانم
باز هم عاشق شوند
و رود
همان دريا باشد
وعموهايم هر روز
به يك كوه
سلام كنند
وپدر برادرانش را
بخشيده باشد
زمين ها را نابخش
دوست بداريم
مثل تنور داغ …دختركان كوچي
خواهرم
كوهستان
وعاشقش