اعتراف
اعتراف
خدا مي گويد...خوب باشيد يكديگر را دوست داشته باشيد وكسي را اذيت نكنيد...
ولي هركس در زندگيش كارهايي ميكند كه ممكن است باعث ازار كسي شود ...گاهي بعضي از اين گناهان به قدري سنگين هستند كه هيچ وقت از دست وجدانمان رهايي نداريم...حتي ممكن است كسي نداند كه چه كاري كرده ايم٬ ولي خودمان ميدانيم وكمترين اثرش اين است كه از خودمان بدمان بيايد ..
ترم چهارم بوديم وسه واحد حشره شناسي داشتيم...انواع پروانه هاي زيباي اتاله شده..لاروهاي گوشتي داخل الكل..خرچنگ٬ مار، يك جنين انواع سوسكها وملخ ها وهرقسم حشره اي كه ديده بوديم يا نبوديم در ازمايشگاه فراوان بود...در ويترينهاي شيشه اي قشنگ...هر جلسه يگ حشره را كه تئوريش را خوانده وسيكل زندگيش را مطالعه كرده بوديم بيرون كشيده واناتومي اش را ترسيم ميكرديم...
نزديك عيد كه شد ..استاد از هرگروه خواست چهل نوع حشره جمع كرده... اتاله وبه ازمايشگاه بياورد... همراه استاد پشت ساختمان دانشكده رفتيم...ميثم واستاد برايمان به تعداد، شيشه مرباي خالي گذاشته وبه ترتيب داخل هركدام سيانور، پوشال وگچ ريختند..ما با ماسك ودستكش در فاصله دورتري ايستاده بوديم...باد مي امد واستاد به دخترها گفته بود شما نزديك نياييد٬ خطرناك است...باهمه اينها بعدش به ما نفري يك ليوان شير دادند تا كسي مسموم نشده باشد ...
هركداممان امضا داديم وبا يك شيشه سيانور اماده شده وتور حشره گيري براي تعطيلات به خانه هايمان رفتيم...
بايد اول حشره را داخل شيشه مي انداختيم٬ حشره ظرف يك دقيقه دست وپايش را باز كرده وخشك ميشد....... بعد بايد حشره هارا سريع در اورده ..سوزن هاي بزرگ را توي تنشان ميكرديم وبه يونيليت ميزديم...
اولين بار يك سوسك قرمز درشت را توي شيشه انداختم ...تا اخرين روز تعطيلات عيد تقريبا از هر بد وبلايي يك چيز جمع كرده بودم ... براي تزيين گوشه مجموعه ام ٬ شاگردان گلچمن برايم يك كژدم اورده بودند...ديگر انقدر فرز شده بودم كه گاهي كه حشره نيم دقيقه بيشتر طول نمي كشيد تا خشك شود٬ درش در اورده ...سوزن را توي تنش كرده وبه يونوليت ميچسباندم.....
ان شب نفيسه صدايم كرد كه توي حياط يك سوسك متفاوت است..باهم رفتيم سروقتش...از آن سوسكهاي سياه با پوست سفت وبراق بود...به هزار زحمت گرفتيمش...ديگر چندشم از سوسكها كمتر شده بود....البته هنوز كه هنوز است از هيچ چيز به اندازه سوسك نميترسم...هيچ چيز وحشتناكتر از آن نيست كه يك سوسك به سويم پرواز كند...فقط خدا ميداند چقدر جيغ ميكشم...شب به خوابم هم ميايد...البته عنايت وحميد هم از سوسك ميترسند...عنايت حاضر است هر كاري بكند ولي سوسك نكشد ..ميگويد ادم وقتي با دمپايي ميزند روي سوسك...يك صداي له شدن خفيفي ميشنود كه وحشتناك است...
سوسك را انداختم داخل شيشه ودرش را بستم...دست وپايش را كه باز كرد...درش اورده سوزن زده وبه يونوليت چسباندمش....مجموعه ام كامل شده بود آن شب خيلي خوشحال بودم...
اما فردايش...
سراغ صفحه يونوليت كه اوردم تا به همه نشان دهم كه چه چيزهايي جمع كرده ام
سرجايم خشك شدم....سوسك بي گناه انقدر تقلا كرده وبا پاهايش يونوليت را كنده بود كه به اندازه جثه اش يونوليت در زيرش خالي شده بود وبعد انگار مرده بود...حتي جرات نكردم سوزن را از بدنش بيرون بكشم...هرچند ديگر فرقي نمي كرد...او مرده بود....نتوانستم جلوي خودم را بگيرم همانجا زانوهايم را بغل كرده وشروع كردم به گريه...او خيلي درد كشيده بود...اگر حشرات دستگاه گردش خون داشتند...يونوليت سرخ سرخ ميشد...آيا به زبان خودش به من فحش هم داده بود..خدا هم ديده كه سوسكش تا صبح چقدر تقلا كرده ...واينكه چگونه بايد اين كارم را جبران كنم... گلچمن وجميله ونفيسه دلداريم دادند. گفتند كه عيب ندارد...ومدت بي جان شدن سوسك با بقيه فرق داشته...
چهار سال گذشته است...ومن بزگ شده ام...تجربه هاي زيادي پيدا كرده ام ...با انسانهاي زيادي اشنا شده ام....ودنيايم خيلي بزرگ وناپيدا شده..
.ولي هنوز گاهي خواب ان سوسك را ميبينم كه دست پا زده ويونوليت زيرش را خالي كرده ...ونميدانم بايد چكاركنم تا اين كار وحشتناكم را فراموش كنم...حداقل ديگر خوابش را نبينم....
از دوستانم عزيزم...شهرزاد وزبيده اكبر.. معصومه احمدي ...زكريا راحل...الياس علوي...كاكه تيغون...ومحمد صادق دهقان...دعوت ميكنم به اعتراف