باهار....
تاتر شهر...این خیابان را خیلی دوست دارم...هوا خنک است وبوی برگ را از انطرف خیابان حس میکنم...لباس کتان گلدارم را پوشیده ام با ژاکتکی کوچک...باله را از دور رصد میکنم که با خودش در گیر است...ارام از خیابان رد میشوم وبی صدا بسویش قدم برمیدارم ... غافلگیر میشود! چه لذتی دارد کسی را روز روشن بترسانی..به سرعت برمیگردد...این چه کاریه؟...میخندیم
ناهار نخورده ام وخیلی گرسنه ام٬ اما به باله میگویم خانه برای نان منتظرم هستند...دوست ندارم به زحمتش بیندازم٬ باله جان جوان وشاعر است عمیق وزیرک.آشفته ومردد.گیج وعاشق...از آخرین باری که دیده بودمش پخته تر شده٬ محیط افغانستان مردترش کرده.وقتی حرف میزند ونگاهش میکنم...خیلی بزرگتر از سنش است...خیلی بزرگتر...از تجربه هایش میگوید٬ ازافغانستان ٬از خانواده اش وسیگار میکشد...تند وتند سیگار میکشد...اندوهگین میشوم وسعی میکنم خودم را عادی نشان بدهم...باله از چیزی رنج میبرد...ذهنش اشفته است.گاهی که حرف میزنم میبینم به دوردست ها نگاه میکند وشاید اصلا پر حرفی های فرخ جمال را نمیشنود .خاکستر سیگارش باضربه اندکگ انگشت فرو میریزد...دو جوان دراز از پله ها پایین می ایند وکلمه کابل را میشنوم...ما خوکرده ایم به این واکنش ها٬ ما بزرگ شده ایم وقد کشیده ایم در کنار این مردم خود پسند..
مسیح میگوید انسان از کلماتش پیدا میشود...باله میرود از بوفه نسکافه بیاورد ومن با موشکافی همیشگی چشم می اندازم به جوانانی که دور تا دور حوض روی نیمکت ها نشسته اند...جوانی هم سن وسال خودمان از خودش هزار ویک صدا در می اورد واز دوستش میخواهد که از ژست های مختلفش عکس بگیرد...واین پارک قدیمی زیبا پر است از همین دخترها وپسرها...جوان٬ تیتیش وسطحی.میخندند٬نعره میکشند٬سر در گریبان هم زمزمه های عاشقانه میکنند وبی خردیشان چه زننده پیداست باله! بی دردیشان چه اندوهناک میکند مرا باله جان!
دخترک با گوشه شال جوان بازی میکند وبا غمزه از درسهایش شکوه وپسر فقط او را میبیند ودلش است که از جا کنده شود٬فقط نگاهش میکند ومصرانه این لحظه های پنهان را می بلعد تا در آخرین دقایق بیداری پیش ازانکه خواب پلکهایش را سنگین کند٬ حرفهای دوست دخترش را٬ با تمام حس هایی که در او به جریان می اندازد مرور کند.
چه معصومیت بی رحمانه ای دارد ممنوعیت این عشق باله ! گویا هابیلی که شرم دارد عاشقانه به خواهر بنگرد... چه حس گناهی آمیخته است در صداشان!...دلم میگیرد! ما با همین جوانان پشت نیمکتهای چوبی یکسان چه متفاوت رشد کرده ایم باله! چه متضاد جوان شده ایم وچه نابرابر زندگی میکنیم ! وچه نادر زیبا میشویم
وحرفهای تو باله خردمندم...زیر وبم داناییست در کلمات...جملات چه با منطق وآگاهانه میچرخند بر زبانت وچه آگاهی سبزی از تو به این درختها خواهد رسید...
بوی اب سرحال ترم میکند...قدم میزنیم٬باله ژاکتم را نگه میدارد٬ به سرویس بهداشتی بانوان میروم وبه صورتم آب میزنم ٬خنکی آب پوستم را غلغلک میدهد وخوابم را میپراند.سرمه زیر چشمهایم را سیاه میکند وشبیه آن حوری بدا اخلاقی میشوم که خدا در بهار به زمین تبعیدش کرد٬ هفت حمل...وچه مست کرده مرا این بهار...
مادر میگوید بهار زمین نرم است وزمین ادم را میگیرد...ومن چه زمین گرفته شده ام این روزهای بهاری. چون پرندگاهی که هر حادثه طبیعی را پیش بینی میکنند ودقیقه های پیش از سیل وزلزله پرپر میزنند وبی تاب میشوند...این روزها حادثه بهار در من قابل پیش بینی است...خواب الوده وکسل..بوی برگ ودرخت وآب نعشه ام میکند...و دانایی حرفهای باله میرنجاندم ودر خیابان انگار تلو تلو میخورم...بهار گرفته شدم ودلم میخواهد چراغ که سبزشد٬ همین جا روی خط های عابرپیاده روی ناز بالشم...به خواب روم
میزنیم به شلوغی بازار٬ هفت تیر٬حراجی٬ هیاهوی رنگ ونور...حراج شد! حراج!حراج!...