دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبر دار داره
خوب شد امدی رسیدن بخیر٬ یادت هست٬ برایت نوشته بودم دنیا برای زندگی٬ جای بدی است ومن دارم اینجا اذیت میشوم٬ تو نوشتی" خیر است" وگفتی:" درست میشود" شاید تو میدانستی٬ خدا در قران گفته است ما انسان ها را در رنج افریدیم و من ان روز٬که ساعتی پا برهنه میان علف ها وبوته ها ومورچه ها وروی زمین مرطوب وروی برگ های مخملی قاف قدم زدم و به فکر فرو رفتم٬ فهمیدم وبه یاد اوردم٬ هر چیز را که بر ما ادم ها گذشت و می گذرد از همان ابتدای تاریخ تا کنون.
کودکان معصومم را که هنوزهم گاهی از سوء تغذیه می میرند ومادر٬ جز اه کشیدن وبا ناخن های خشک زمین تیره را به اندازه دردی معصوم خراشیدن٬ کار دیگری نمی تواند ودختران زیبایم را٬ اه درهمه جای دنیا٬ درچین٬ که زیباییشان٬ موهای سیاه ولختشان٬ چشم های کشیده مغمومشان٬ اندام تازه رس وپاکیزه شان٬ هرسال٬از مرزها میگذرد وتا دورترین نقاط جهان به قاچاق میرود ومادر٬ زنده روزی هزار بار می میرد برایتان.
اولین بارکه مردم٬ وقتی بود٬ که زیباترینتان را وقتی که هنوز نمی دانستم چگونه ببوسمتان واز شرم سرخ می شدم در خاک گذاشت وگفت دختر است وفریاد کشید٬ ترسیدم واورا که برای جفت گیری بسوی زن های اشتراکی اش می رفت٬ در ذهن کشتم. از ان روز٬ همیشه شک کردم٬ ترسیدم٬ ترس از دست دادن چیزهایی که هر گز نداشتم.
برادرانم٬ برادران شجاع جنگجویم٬ با زبان های مختلف ورنگ های تیره وروشن به جان هم می افتادندو هنوزهم٬ پراز نفرت وخشم٬ ومن می دانستم که با کودکانم٬ باید به پستوهای سرد وتاریک جهان پناه برم٬ تا صدای شمشیر وتوپ وگلوله وفریاد٬ ارام تر شود وبه جستجوی جنازه های هم خونم٬ قدم سست کنم وقرن ها گذشت ...
ویاد گرفتم پدر! ازخانه که بیرون می روی نگران باشم٬ نگران نگرانی های مادرم٬ نگران گرسنه ماندنمان٬ یتیم شدنمان. یاد گرفتم دخترانم که از خانه٬ پای بیرون می گذارند نگرانشان باشم. مبادا برادران به دنبال٬ درکوچه های تاریک٬ راه بیفتند وبافه های گیسوان سیاهشان را بکشند وبخندند٬ یاد گرفتم سفرکه میروی٬ دلتنگ شوم وبه این بیندیشم که شاید٬ ادامه ام باشی که تا سرزمینی دور کش میروی یا من ادامه ات٬ که نگاههای بهانه گیرم را٬ روی کاغذ ها ونوشته های خط خورده می دوانم تا کمبود کسی که برایش بهانه های وقت وبی وقت بگیرم٬ شکوه کنم٬ نازهای دخترانه بیاورم٬ جبران شود.
اری همیشه در طول تاریخ زنانگی ام٬ یاد گرفتم ٬ازمادرم ومادرانم یاد گرفتم٬ چیزی باشم که دیگران می خواهند٬ تا دوست ترم بدارند واز ازارها وخطرهایشان محفوظ بمانم. تا وقتی رعد وبرق می زند وباران می بارد٬ کسی باشد که خود را محکم به او بچسبانم ٬نترسم٬ کسی که دست هایش انقدر بزرگ٬ که چتر شود برایم واز موهایم اب چکه نکند. همان کسی که وقتی جنگ میشود٬ جنگ را نمی فهمد٬ به درونش شیرجه می زند٬ جزئی از جنگ می شود وفراموش می کند کودک دشمن گرسنه است وهم دشمن٬ فراموش می کند که کودکانمان٬ بهترین هم بازی های جهانند.همان کسی که می گوید برای انکه لبخند بزنم می جنگد ومن همیشه لبخند زدم وجنگ٬ تمام نشد٬ گاه در حریم خانه ام٬ فرش ها وپرده ها می سوزند ودشمن از دیواربالا می اید ومرا از صدای تند وبی امان ضربانم پیدا می کند ودورم حلقه می زنند وبرادرانم شاید٬ همان موقع دیوار خانه دشمن را٬ بالا رفته باشند وکودکش را از اغوش خواهرم٬ بیرون کشیده باشند.کسی که وقتی صلح می شود٬ سال های سال دهانش بوی باروت می دهد ومادرانم می گویند:" بسیار بارها که لب های پدرانت طعم هرزگی زنان روسپی را داشت وما صبور بودیم وفداکار واین رمز موفقیت زن است دم بر نیاوردن".ولی مادرم! دخترت عاصی تر از انست. گیسوانم را ببردر کوچه فریاد می زنم وخاک بازی می کنم٬ بگذارکزازبگیرم. نمی خواهم فداکار باشم٬ ببخشم ودم بر نیاورم بخشیدن همیشه خوب نیست ومن دوست دارم برای سهم کوچکم از دنیا٬ عشق٬ صداقت وپاکی٬ تقلا کنم و دست وپنجه نرم کنم٬ درقلمرو ذهنم ودر قلمرو ذهن ها وفکرها٬ عمل ها وعکس العمل ها٬ پیچیده ترین وارام ترین جنگ٬ بدون سلاح وتلفات٬ بی هیچ استراتژی وطولانی به اندازه سالهای عمرم٬ نه برای خودخواهی ها٬ که برای بهتر شدن جهانی که برای همه انسان ها با هم است. برای من٬ برای کودک مسلول همسایه٬ برای پدرت که پاهایش را در جنگ جا گذاشت. برای سرباز امریکایی که در خیابان قدم می زند٬ ادامس می جود وبرای دشمنم وکودک زیبایش برای همه٬ برای همه....
وکاش می گفتی٬ وقتی غمگین شدم٬ دلم شکست ودنیا برایم تنگ شد٬ به دیگران بیاندیشم٬ درد ها ورنج هایشان واز انکه دلی دارم که می تپد وعشق به رگهایم می دواند٬ خوشحال شوم. دلی که اگر شکست٬ بی غم٬ ازداخلش پروانه براید واین پایان دوران شفیرگی است٬ پروانه پرواز می کند ودنیا را٬ انطور که هست می بیند نه انطور که در پیله تصور می کرد.