خوشبخی هیچ چیزی جز رضایت درونی از خود نیست.

خوشبختی درونی است.

خوشبخت تویی که میدانی از زندگی چه می خواهی وبرای رسیدن به اهدافت تلاش میکنی.

خوشبخت تویی که افسوس گذشته را نمی خوری ودر آینده ای موهوم فرو نمی روی.

خوشبخت تویی که قدر لحظاتت را میدانی.

خوشبخت تویی که در لحظه زندگی میکنی.

خوشبخت تویی که اگاهانه زندگی میکند.

خوشبخت تویی که مرگ را فهمیده ای.

...

بچم نفامیدم چطور َد ای عمر رسیدمپدر گفت

ما دیگه افتاب لب بامیممادر گفت

استادم را هر وقت سوال پیچش میکنم در کلماتش غم است.غمی سبک وقشنگ٬ مثل موهایی که رفته رفته جو گندمی میشود.

1-ماری چقدر سختی کشیدی.تو وهمسرت پیر٬برای چه؟ میتوانستی بانوی خانه پیر باشی نه همکارش...میتوانستی هر صیح موهایت را بیگودی کنی٬ ناخن هایت را لاک بزنی لباسی مناسب به بر کنی وبرای ناهار با دوستانت در جایی بی نظیر قرار بگذاری...پیر بوهای تند وتیز ازمایشگاه را تحمل می کرد.زمستان دستهایش یخ میزند که بزند...یخترکه میشد بی شال وکلاه میدوید دنبال زغال. وظیفه اش است چه اهمیت دارد؟ باشی یانباشی کنارش که توی دستهایش هاه ه ه کنی و فضای ازمایشگاه گرم وامید دهنده شود.

توی ماه های بار داریت حتی..میتوانستی تا لنگ ظهر توی تختت کش وقوس بروی.صبحانه ات را هم همانجا نوش جان کنی... بعد یک دستت را به شیوه سایر زنان باردار از کمر ودستی دیگر را روی شکمت بگذاری ولخ لخ کنان خود را به وان برسانی...وساعت ها بر انداز کنی چه تغییراتی کرده ای وبعد از خلق شاهکارت چه رژیمی اخذ کنی تا هیکلت شل ووارفته نشود ودوباره بتوانی با لباس های تنگ وچسبانت درمهمانی های شبانه پر رقص ونور مانور بدهی ولی نه...چرا؟

در افتضاح ترین شرایط... در خانه ات نان نداشتی به ابی تر کنی وبسم الله...زغال برای ازمایشگاه میخریدی وروز وشب سرت با پیر توی آن فرمول های لعنتی بود...از کجا معلوم که رادیوم کشف شود...گیرم که کشف شود...که چه؟

عمرت را٬ زیباییت را٬ جوانیت را٬ تلف کردی که چه شود؟ که رادیوم کشف شود وبعد جانت را بگیرد...به ارزویت هم رسیدی..........

وای ماری! ماری ماری ...تو چه خوشبخت بودی...هنوز زنده ای وبه زندگیت ادامه میدهی در کجا؟ در زندگی مردم ٬ درعلم زنده ای.تو خوشبخت بودی که وقتی رفتی زندگیت بعد از تو در زمین اغاز بسیار زندگی ها شد.

مادر ثریا...ثریا برای تقویت درسهایش روزی یکی دوساعت خانه مان می امد...عید پار با مادر رفتیم خانه شان

شوهرش یک کارگر خیلی ساده است با یک دوچرخه زاغارت.ده سالی میشود ازدواج کرده است...زندگی مجللی داشتند...البته چیزیست که به دلیل چشم وهم چشمی جزء لاینفک زندگی مهاجر افغان امروزست...بین تمام خانواده های افغان سمنان.ساده ترین زندگی را ما داریم یعنی پدر جانم ومادر...فرش های مدل قدیمی٬ پرده ها٬ تابلو ها ودر ودیواری بسیار ساده ومهاجر نما٬ فقط کمی متفاوت تر.این را هر وقت خانه کسی میرویم به وضوح حس میکنم.

مادر ثریا حسابی سنگ تمام گذاشت...اجیل وشکلات وشیرینی بود که طبق طبق می امد..فرزند سومش هم تازه پیدا شده بود....مادر ثریا زنی زیبا٬ سفید رو وبا ابروهای هشت...مدام حرف میزد وتعارف میکرد.سر درددلش که باز شد به مادر جان گفتدیشب غلام حسین را بردیم بیمارستان.مریضی اش که عود میکند انگار دیوانه میشود خدا نکند کسی دم دستش باشد..یا کسی جوابش را بدهد...گاهی هم که بد خو نمیشود صرع میکند٬دهانش کف میکند وساعت ها میلرزد

مادر برای همدردی گفتبیچاره٬ هیچ چیز بدتر از صرع نیست″...

نه! صرع بهتر است ... خودش فقط اذیت میشود... به ما که کاری ندارد

از ان روز به بعد هرگز نتوانستم آن احترام درونی همیشگی را به مادر ثریا داشته باشم...او خوشبخت است؟

انیشتن! درود بر تو...از مدرسه بیرونت کردند. گفتند خنگی وچیزی نمیفهمی...مادر جانت معلمت شد...تا نیمه عمر برای لقمه ای نان حتی٬ کم می آوردی...بعد ها عمرو وقتت چنان با علم وهدفت گره خورد که نتانستی از زندگی خانوادگیت جدا کنی وهرگز با همسرانت که هر کدام به دلیلی...شهرت یا هر چیز دیگر مدتی با تو زندگی وبعد دلزده شدند٬ زندگی پایداری نداشتی...

با آن ظاهر شلخته ات...تمام زندگیت سختی وکار وکار ورنج بود....راه رسیدن به هدف چقدر طاقت فرساست..وقتی به هدف رسیدی...انگار نرسیدی... راه انقدرتو را ابدیده کرد وروحت را ساخته بود که نه سوت زدی نه جو گرفت وخودت را گم کردی..نه به غرورت اضافه ونه از انسانیتت کم شد...

بعد از فاجعه هیروشیما گفتیاگر میدانستم انها به اینجا خواهند رسید کفاش میشدم

تو گفته بودی...چیزهایی هستند که ارزش آن را دارند که باورشان کنیم ومن به برادری میان انسانها معتقدم...روحت شاد...ان دنیا امدم حتما چای وبیسکویتی مهمانت خواهم شد انیشتن

بزرگی گفته است اسلام را همین محرم وصفر است که زنده نگه داشته...مردم همه چیز را فراموش میکنند.حمیدمان که که گاهی نیم ساعت جلوی اینه موهایش را اتو میکند وبرایش بیلیارد خیلی مهم تر از چیزهای دیگر است٬ سه شب اخر را در مسجد مانده بود.جارو کرده بود.سیب زمینی پوست گرفته بود وروی زمین خوابیده بود...

تو امام بودی.میدانستی شهید میشوی.میدانستی خاندانت به اسارت میروند...میدانستی...میدانستی...چرا میدانستی؟

تو میدانستی سعادت چیست...

خوشبختی کدام است

گفتی...حتی اگر دین ندارید در دنیایتان ازاده باشید...تو سعادتمند ترین مردمان روی زمین بودی.

.

.

.

دو داستانم را هنوز پاک نویس نکرده ام.

نامه ای که نوشته ام نیمه کاره است.

شعر هایی که در ذهنم چرخ میزند را معطل گذاشته ام.

کتاب هایی که باید بخوانمشان.

....

بدرود