مدت زيادي ميشود چيزي ننوشته ام...شايد حوصله اش نيست..شايد حرفي براي گفتن نيست .ولي نه٬ هميشه حرفهايي هست ...حتي براي نگفتن..

چند وقتيست در زمينه شعر بيشتر مي انديشم٬در مورد هنرونقشي كه ميتواند در دنياي پيچيده وماشيني امروز داشته باشد. شايد به خاطر رفت وامد بيشترم به دفتر آقاي طبسي وتلاش هاي زياد او براي وسيعتر كردن ديدم نسبت به شعر باشد وتشويق هاي فراوانش..استاد مظفري عزيزم ٬ واميد دادن هايش...آه خدايا چقدر انسانها در زندگي وسرنوشت وتفكر يكديگر موثرند....حتي عابري كه از كنارم ميگذرد، زني كه در نانوايي نان تعارفم ميكند وپيرمردي كه با ترديد دستهايش را ميگيرم واز خيابان ردش مي كنم واو هرگز نمي تواند ببيندم. به اين نتيجه رسيده ام كه هيچ انساني در جهان يافت نميشود كه تاثيري برسرنوشت ساير انسانها نداشته باشد.

 هيچ وقت به شعر نگاهي آميخته بانياز نداشتم.هميشه يك احساس٬ يك ديد، مي آمد وكلمات آنقدر در ذهنم چرخ ميزدند وامانم را ميبريدند كه جمله كرده وروي كاغذ مي آوردمشان...شايد براي برگذيده شدن در دوجشنواره شعر اخير باشد ومصاحبت با آدم هايي كه بزرگان واميدهاي آينده ادب اين بوم اند....نميدانم

اين روزها نه تنها خيلي جدي به شعر مي انديشم كه به شدت احساس مسئوليت مي كنم...دوستي  ميگفت توانايي مسئوليت ايجاد مي كند...مخصوص وقتي ديگران هم تواناييت را بشناسند.تورا براي تواناييت تشويق كنند وبراي توانايي هايت دوستت داشته باشند...

هرگز نميتوانم قاضي خوبي باشم...تشخيص دادن حق وباطل٬ گناهكار وبي گناه يك چيز است ودستور به مجازات يك چيز ديگر٬ بايد تا ميشود احساس هاي مخرب را كنار كذاشت وتنها اعمال را ديد ....هرگز يادم نميرود روزي را كه صحنه اعدام صدام را از شبكه يك ميديدم ...او بايد مجازات ميشد... ارزش انساني را به پايين ترين حدودش رسانده بود.اگرزنده بود باز دلم مي خواست مجازات شود...ولي يادم مي آيد وقتي صحنه اعدام را ميديدم٬ غم وجودم را گرفته بود...او يك انسان افريده شد...چونان كه ما٬پاك افريده شد ٬چونان كه ما ٬مي خواست قدرتمند وبزرگ باشد چونان كه هر انساني ...هيتلر٬فرانكو،چنگيز،تيمور...همه شان٬ همه شان...وهيتلرها وچنگيزها ي كه هستند ولي كسي نميبيندشان ... در جهاني زندگي ميكنيم كه انباشته از انسانهاي ظالم و...وواقعيت تلخ تر اينكه ما هم جزيي از همين انسانهاييم وبا هم زندگي مي كنيم وچون روزهاي اول خلقت ،چونان قابيل كه در سرنوشت هابيل٬ در سرنوشت يكديگر دخيليم ...تار وپود يك پارچه ايم .

حتما هيتلرهم نقاشي را دوست داشته، شايد بارها به لوور رفته..شايد بارها شكسپير وگوته خوانده..وحتما هروقت شاد بوده به موسيقي گوش ميداده وگاه شايد ميرقصيده...شايد بارها عاشق شده .شايد هم يك احساس هم ذات پنداري احمقانه است فقط...نميدانم٬كه غم مي آورد .

دوست ندارم پزشك باشم...آخرين بار كه به پدر كلان آمپول زدم، خودش را منقبض كرده بود وجاي مولتي ويتامين هاي پيشين كبود شده بود...هرگز فراموش نمي كنم

ولي هنر چيز ديگري است. ميتوان معجزه كرد،انگارازخودم است...قلم،كاغذ، چقدر اين دو را دوست دارم وسكوت...آرامش...كلمات خودشان مي ايند٬ باشعر دوستم ومي خواهم رابطه مان را عميق تر كنم...آنقدر كه باهم بزرگتر شويم، وارد جامعه شويم..بامردم٬ با رنگ هاوزبان هاي مختلف، يكي شويم...ميتوان راه پيدا كرد.ميتوان اعتراض كرد.ميتوان گريه كرد.ميتوان عاشق شد.

وادبيات ميتواند.ميتواند قدرت دهد.ميتواند محكوم كند.ميتواند عشق بيافريند.ميتواند جنگ به پا كند.ميتوان صيقل دهد ٬ميتواند مهرباني كند ..روشنگر وبي غرض باشد.مرز نميشناسد،رنگ وزبان نميشناسد .سروكارش با خرد است، با زيبايي٬ با عشق ٬با ترديد، با درد٬ با حقيقت...وحقيقت زيباست..چونان كه زيبايي،حقيقت

هنرميتواند گره هاي نامرئي كه بين انسانها افتاده را باز يا حتي شل كند... درهرچيز ديپلماسي منحصر به فردي دارد...

خيلي كار دارم..بايد روي زبان شعرم كاركنم.روي ساختار وفرم شعر..وبخوانم ..بخوانم. وبدانم،ياد بگيرم

وقت كم است...