تبليغاتX
الف لام میم
 

 

"طه" اولین نواسه دختری خانواده روشن با 30 سانتیمتر بند ناف در نیمه شبی برفی به دنیا آمد.

گونه های تازه وکوچکت را میبوسم. یکدانه من چقدر تازه ای! دستهایت چقدر کوچک وعجیبند,مرا ببخش که تو را این گونه  مینگرم. باورم نمیشود به این کوچکی انسان باشی! انسان بزرگ ومغرور. میترسم ببوسم وجریان خون روی گونه ات بایستد.تا به اکنون هیچ موجودی نتوانسته اینگونه شگفت زده ام کند,به وجد بیاورد ودر فکر فرو کند.

نه! باید خوب وراندازت کنم تا مطمین شوم انسانی.

کف پایت چقدر ظریف ونازک است.آیا واقعاً میتوانی روی این پاها بایستی وجهانی را برای خود واطرافیانت بسازی؟ چون عنچه ای که  در حال شکفتن است و قادش کامل باز نشده؛خطوط جنینی ات را هنوز داری,این چه بویی است که میدهی؟ به نظرت من هم زمانی همین بو را داشتم؟ لطفا خمیازه بکش وقادهایت را باز کن! اجازه بده خوب نگاهت کنم!

اندام تناسلی ات, واو خدای من! چه اندازه کوچک وهنرمندانه طراحی شده! وچه اندازه خرد وخنده داراست. باورم نمیشود در تو هم شهوت پیدا شود,عاشقانه در زنی بپیچی وموجوداتی چون خود بیافرینی.

لبهایت ظریف وسرخ است.مثل دانه انار میدرخشد. یکدانه ام بوسیدن را به تو می آموزم,زیباترین شکل نشان دادن عشق را.

چشمهایت را از مادر به ارث برده ای,درشت وبادامیست. یک تبار در چشمان توست,سوی چشمانت را یکدانه ام! از نسل رنج دیده ولگد کوب شده ای به ارث برده ای. هنوز خوب باز نشده میدانم. تا چندین روز که بینایی ات با دنیای جدید عیار شود جزسایه ای از انسانها نخواهی دید. باید از همین حالا بدانی که ممکن است گاهی, موقعی,انسانی پیدا شود که لازم باشد همیشه در سایه نگاهش کنی.

پیشانیت را از من به ارث برده ای چوچگگ!بلند وفراخ, بوسه گاه من...

به دنیا خوش آمدی....

 ۱۳ جدی

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 12:40 توسط فرخ جمال روشن |

 باز کردمسلام...بعد ازمدت ها  وبلاگم را باز کردم تا نظرات را بخوانم...دوستان مهربان و عزیزم

شعری که در اخرین پستم امده را با صدای همای خیلی دوست دارم ونمیدانم شاعرش کیست...من نگفتم این شعر را

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 14:7 توسط فرخ جمال روشن |

خدا را میشناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا از هر چه پنداری جدا باشد

خدا هر گز نمیخواهد خدا باشد

نمیخواهد خدا بازیچه دست شما باشد

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی  دارم نه کس با من

بگو موسی بگو موسی پریشان تر تویی یا من

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 9:49 توسط فرخ جمال روشن |

پسر به پدرش التماس کرد:"میخواهم با دخترازدواج کنم". پدر گفت :"نه"

پسر به مادرش التماس کرد:"میخواهم با دختر ازدواج کنم".مادر گفت:"نه"

پسر به دختر گفت:"دوستت دارم "

دختر فریاد کشید:"نه"

زن اشکشهایش را پاک کرد

:"برای خاطر من التماس کرد"

 وشانه به انبوه موهای سپیدش زد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 8:56 توسط فرخ جمال روشن |

 

   

عنایتی سلام!

آخرین باری که برایم زنگ زدی ماه رمضان وبعد ازافطار بود.در یکی از خیابانهای شلوغ مشهد با همسرت معصومه قدم میزدی وشاید به اصرار او بود که زنگ زدی .چقدر خوشحال بودی عزیزم....چه متهورانه گفتی که هیچ تمایلی به صحبت با من نداشتی...میدانم برادرم

عنایتی امروز سر کار نرفته ام.هفته بعد از دخترانگی ماهوارم است,کم خون شده ام وبه شدت بی رمق وگیجم واز صبح تا الان که ساعت 11 به وقت کابل است گریه کرده ام. صحبت از دلتنگی وتنهایی نیست,خودت میدانی کج نارس تر ومغرور تراز آنی ام که بینی ام را مدام بالا بکشم, بنالم وپیش تو از چیزی گریه سر دهم.

 صحبت این سرزمین است ومردمانش که این سنگلاخ را با تمام ویرانی ها ونابسامانی هایش دوست دارم.مردان نیمه وحشی وزنان همیشه خموشش را,زنانی که هیچ موجودیتی برای خود قایل نبوده اند وجزبه نسبت میزان رضایت مردان از خود, هویت نگرفته اند واحساس غرور نکرده اند.

عنایتی در این لحظه آغوش تو را کم دارم, برای مویه کردن... خنده دار است, در تمام سالهایی که با هم رشد کردیم وقد کشیدیم هرگز جدال نکردیم. چرا ؟ هرگز به من که یک سال بزگتر از تو بودم درشتی نکردی ودر بدترین شرایط ساعات ها جنگ های ایدٸولوژیکی سختی داشتیم, من به قول تو دلیل می آوردم وسفسطه میکردم وتو قاطعانه برهان های منطقی وتابت شده ات را وتا ساعاتی چون دو فیلسوف لجوج با هم گپ نمیزدیم.

برایت شعرهایم را میخواندم وتو بدعنق وسنجیده نقد میکردی

مشکلات زبانی داری فاطمه!

دوگانگی زبانی چرا؟

چرا مطالعه نمیکنی؟

و و  و....

برادرم امروز برایت نامه نوشته ام تا بگویم هفته هاست که درمرگم. دیگر مادر دیکتاتورمان نیست که از دختر دیوانه اش دفاع کند وافغانستان مرا,فرخ جمال 28 ساله را 18 ساله کرده است. من همان آرتور گنترگراس درطبل حلبی شده ام. در خودم سرکوب شده ام. احساس آرامشم را از دست داده ام, نه اینکه از جنگ وانتحار ومرگ بترسم.هرگز! از مردم میترسم

از نادانی شان شدیدتر,ازکودکان بیشتر ,از غروب خورشید شدیدتر, که مردی به عمد پیش رویم بپیچد,نگاهم کند, زیپ شلوارش را پایین بکشد,با لذت الت تناسلیش را بکشد وادرار کند ومن از دیدن الت تناسلی مردی  تا خانه تمام پوستم دانه دانه شود وتا صبح خوابم نبرد.

 پایم را که از خانه بیرون میمانم در آزارم...همه چیز از وقتی شدت گرفت که از کلاس زبان انگلیسی بیرون آمدم وبه زمین فوتبال رسیدم. 7 یا 8 کودک 10 یا 12 ساله با گفتن جملات رکیک به طرفم امدند,کیفهای مکتب هنوز روی دوششان بود ومسخرگی میکردند..در یک لحظه دورم را گرفتند,حرفهای رکیک میزدند ومیخندیدند,هرچه خواستم از حلقه شان خودم را برهانم نشد.یکیشان به سمتم حمله کرد و دستش را به باسنم  زد.خودم را به دیوار چسباندم که دیگریش یورش آورد...باور کن نمیتوانستم حتی فریاد بکشم... میدانی که هرگز ناسزا گفتن را یاد ندارم, نه به شوخی ونه جدی. تحقیر شدم,ناتوان شدم.

 

 احساس امنیت درونی ام را از دست داده ام.زمین هرلحظه دهان باز میکند که ببلعدم,خورشید پوستم را میسوزاند, ازتمام کودکان میترسم.کودکانی که اگر شالت را روی سینه ات نینداخته باشی,فقط به همان بر آمدگی نگاه میکنند و تحریک شدنشان را میبینی.

به من بگو چه کنم؟ روان پزشک خوبی نمیشناسم که پیشش بروم وحتی اگر پیدا کنم میدانم پیش از آنکه حرفی بزنم اشک هایم جاری خواهد شد وجز آنکه ساعت ها بی صدا گریه کنم هیچ کلمه ای بر زبان نخواهم آورد...نمیدانم چگونه بنالم از مردمی که روا نیست نالیدن از آنها, ولی زندگی در کنارشان بحران های روحی وروانی عدیده ای برایم آورده است...چون مردی که هرچه معشوقش آزارش دهد باز نمیتواند از او متنفر باشد.هر روز تا به دفتر کارم وبعد از غروب که به خانه میرسم بیشتر از تعداد انگشتان دستم وپایم  آزار میشوم...

وسکوت در برابر تمام این آزارها که آخرین وبهترین راه چاره است مرا کوچک وناتوان میکند,موجودیتم را وزنانگی ام را به چالش میکشاند,مرا افسرده وغمگین میکند,شکستنی وآسیب پذیرم میکند.

وسخت تر از آزار دیدن از این مردم شکایت از آنهاست ,تابخردانه است شکوه ازمردمی که در کنترل غرایز اولیه انسانی شان  مانده اند. چگونه بنالم؟ مردانی که برای دقیقه ای تا به خانه رسیدن نمیتوانند ادرارشان را نگه دارند, آیا توانایی آن را دارند که با دیدن دختری نسبتا زیبا وپاکیزه شهوتشان را کنترل کنند, که آن هم از غرایز اولیه انسانی چون ادرار کردن است وبرایشان هیچ تفاوتی ندارد.

وتمام درد من از اینست که از چه بنالم؟ ظالمانه است نالیدن از این مردم  وزندگی درکنارشان هم جز فرسایش تدریجی روح نیست.این درد بزرگتر از تمام جدلها ویاس های فلسفی مان است,بزرگتر از آنی که برایش چاره ای بیندیشم. ازآگاهیست,سکوت و یا مرا خواهد کشت یا به زندگی سرسخت ترم خواهد کرد.

هیچ کس چنین به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی نشستم.

شاملو

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 14:29 توسط فرخ جمال روشن |

و عشق

اخرين اميد لاتري بود

وقتي زن

چشمهايش را بروي تمام مرداني كه شبيه چتر بودند

بست

وگفت

دوستت دارم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 10:46 توسط فرخ جمال روشن |

بوفالوی زخمی

جفتت را زوزه بکش

پیش از انکه کفتارها

چنگالهایشان را بلیسند


دی 1389 هرات

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 15:52 توسط فرخ جمال روشن |

من

مرد سني را ميشناسم

كه از شروع زمستان

تمام تعصبش را

در حلب زنگ زده اي

به آتش ميكشد

تا به هرات

دلگرمي دهد        11 اسفند

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 14:6 توسط فرخ جمال روشن |

  از كافي نت كه امدم بيرون سوار سه چرخه شدم..راننده شروع كرد به تند تند گپ زدن ومن نميفهميدم چه ميگويد شب شده بود ومن بايد زودتر ميرسيدم منزل عمويم..صدايم را بلند كردم وگفتم اقا من نميفهمم شما چه ميگوييد لطفا انقدر حرف نزنيد وزود مرا به درب ملك برسانيد من ديرم شده است...شروع كرد ناشيانه لهجه ام را تقليد كردن،عصباني شدم ،لطفا مرا پياه كنيد با يك موتر ديگر ميروم..گفت بايد كرايه ام را بدهيد،گفتم تا مرا به جايي كه مي خواهم نبريد كرايه اي به شما نميدهم...گفت ببخشيد داكتر صاحب بد اخلاق وبلند بلند خنديد..هنوز خوب ياد نداريد هراتي گپ بزنيد..

به درب ملك كه رسيدم صد افغاني دادم، گفت چقدراست؟ گفتم صد افغاني،با خنده همانطوري كه من كلمه افغاني را ادا ميكردم دانه دانه پولهايش را خارج ميكرد واز من ميپرسيد اين چند افغاني است؟هزارافغاني؟اين چند افغاني است؟پنجاه افغاني ودر جيبش ميگذاشت وبعدي را در مياورد،به هر بيست افغاني كه ميرسيد ميداد به من وميگفت چند افغاني ديگر مانده؟ متوجه شدم به قصد مبلغ اسكناس ها را نميپرسد...با بد اخلاقي پرسيدم در شب نميبينيد برار؟ كمي مكث كرد ديگر لبخند نزد وادايم را در نياورد..مه شب كوري  دارم خوارگ. با بد خلقي گفتم وقتي شب كوري داريد چرا اين موقع شب مسافر سوار ميكنيد خيلي راحت ممكن است پول بيشتري از شما بگيرند يا كمترين ميزان را به شما بدهند..گفت خوارگ چهار اولاد داروم،مه كار ديگه نميتانوم وبه پايش اشاه كرد؟پاي راستش از زانو نبود...خشكم زد،تقريبا هنوز جوان بود شايد سي وشش هفت سال

ببخشش باشه خوارگ، مه هم يگ دخترگ داروم كه مثل شما مقبول گپ ميزنه به امي خاطرسوارتان كدوم... تمام طول راه فكر ميكردم، مردمم كار نميكنند تا زندگي كنند.جان ميكنند تا زنده بمانند،شب را روز وروز را شب ميكنند واين طبيعي ترين ونرمال ترين شكل زندگيست .جوانان به صنف دوازده نرسيده ازدواج ميكنند وكرامت زنان به تعداد فرزنداني است كه ميزايند...مردم از مرگ ميترسند وميل به زندگي هر چند به شكل مشقت باري در تعداد زياد فرزندان خودش را نشان ميدهد.

كودكان خصوصا در خانواده هاي فقير  بي ارزش ترين چيزها هستند. زني گدا كودك ناز وزيباي سه چهار ساله اش را به چتل ترين شكل ممكن در كنارش در پياده رو مينشاند وبه او ياد ميدهد كه براي حقش از زندگي التماس كند،براي نان، براي لباس، براي نگاهي محبت اميز.

خدايا يك خانه بزرگ ميخواهم وآنقدر ثروت كه تمام كودكان يتيمم،كودكان بي خانمانم،كودكان خياباني ام،كودكاني كه تولدشان تصادفي بيش نبوده،كودكاني كه مادرشان نبودم تا خيالبافي كنم،برايشان نام بگذارم وبا وسواس مسير رشدشان را در جايي كه درست نميدانم كجاي وجود است دنبال كنم وبگويم كه كودكم دنيايي كه قرار است بيايي.

دنياي ما،دنياي ما خار داره/بيابوناش مار داره/هركي باهاش كارداره/دلش خبر دار داره/دنياي ما بزرگه/پر از شغال وگرگه.

تاگور گفت:هركودكي كه به دنيا مي ايد،برات اميديست راي نجات بشريت... كودكم دوستت دارم،عزيزم اين را پيش از امدنت ميگويم بدان دلبندم كه براي امدنت زيباترين فصل سال را انتخاب خواهم كرد.

 سالي كه درختان بيش ترين بار را ميدهند سالي كه هلمند طغيان نميكند وكودكان در حواشي اش پا برهنه ميدوند.

سالي كه موهايم به بلند ترين حد ممكن رسيده باشد وزيباترين زن اين سرزمين باشم.

سالي كه تمام مردان عاشق باشند ودرحاشيه رود نماز بخواندد.

سالي كه قحطي در آن پبش بيني نشده باشد،باران هاي سيل آسا نبارد درآن.

سالي كه  آنقدر خوب بتوانم برقصم، بچرخم روي پاشنه هايم كه سرم گيج نرود.

سالي كه ويار انار بگيرم وصادرات انار مختل شود سالي كه بادهاي صد وبيست روزه هم شاعر شده باشند.

سالي كه آنقدر عاشق باشم كه فرشتگان حسود شوند مرا.

سالي كه در آن هيچ گناهي مرتكب نشده باشم،نمازهاي صبحم قضا نشده باشد. سالي كه هيچ خط اخمي در پيشانيم نيفتاده باشد وزيباترين لبخند ها را زده باشم

كودكم دوستت دارم                                                                                                       

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 16:43 توسط فرخ جمال روشن |

مادر گریه کرده بود

دستش را روی چال گونه ام برد وخندید

˝به مرز رسیدی زنگ بزن˝

روسری ام را بستم

وغالمغال مردان وکودکان

انگار که هرگز مهم نبود

به هرچیزی که فکر کنی

خوگرفته ام مادر

به سرکهایی که هر روز شلوغ تر میشود

مردمانی که آرزوهای مشترک دارند

وسه چرخه هاشان درامد خوبی دارد

یک هفته ای میشود که درختان گرده افشانی دارند

ومن مثل تمام مردم شهر خواب الوده ام

شب ها زود خوابم میبرد

بی انکه زحمت زیادی کشیده باشم

یا به کسی فکر کرده باشم

وپیشین روز وقتی که مردان از نماز دیگر باز میگردند

خرید های ساده ام را تمام کرده ام

و ˝ب˝ حرفهای اضافه بلاتکلیف را

از زندگی ام حذف کرده است

پشت تو دق که میشوم

در خانه شیر احمد میله میشود

ودخترانش به درحویلی میکوبند

خوبم وتنها نگرانیم

پیدا کردن منقلی است برای زمستان

وزنان بی شوهری که خانه هاشان از شهر دور است

وکودکان چرکینشان

گداهای سرسختی هستند

دل ناگران نباش

از وقتی جیرجیرک میان گلدانها

 مرا هوش میکند

نیمه شب تنها به توالت میروم

ودروازه را دوباره قفل میکنم

کفشهای زهرا همیشه پشت دروازه است

وپاسپودتش روی طاق

هر عابر مشکوکی میتواند طالب باشد

وهستند مردانی که تهدیدشان

عقده های کوچکیست که در شهر میترقد

تو راست گفتی مادر

آخرین آغه این سرزمین

دختر کج نارس شماست

که موهایش را بست

جینش را پوشید

وایستاد

ا

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 0:44 توسط فرخ جمال روشن |